از شاملو تا قیصر
این روزها دوستانی که اهل ادب و فرهنگ هستند و مثل ما چنین آلوده سیاست نیستند، عصبانیت خود را از حکومت بروز دادهاند که چرا چنین مرحوم «قیصر امینپور» را مصادره کرده است؟ از جمع دوستان نزدیک،جناب سیدآبادی و خانم توحیدلو نیز به این مساله پرداختهاند.
البته این اتفاق امر عجیبی نیست. اینکه یک نظام سیاسی بکوشد از ظرفیتهای موجود در حوزه فرهنگ، جامعه و اقتصاد و بهویژه چهرههای سرآمد این عرصهها برای تامین مشروعیت و یا تحرکات تبلیغاتی خود استفاده کند، اتفاقی خاص ایران و نظام جمهوری اسلامی نیست. گرچه نوع برخوردی که با قیصر امینپور صورت گرفت، به نوعی قلب ماهیت و نادیده گرفتن بخش مهمی از دیدگاهها و سرودههای او، به نفع بخشی دیگر از مواضع و اشعار او بوده است.
این، البته اتفاقی است که برای اغلب چهرههای فرهنگی، سیاسی و دانشگاهی کشور که در زمان انقلاب و سالهاینخست استقرار نظام از مدافعان و ستایشگران آن بودهاند و پس از آن هم با وجود نارضایتی از عملکرد نظام برخاسته از انقلاب، یا حاشیهنشینی پیشه کردهاند و یا در بیان انتقادات خود از در مخاصمه برنیامدهاند، قابل پیشبینی است.
نمونه بارز این نوع برخورد، در روزهای ترور دکتر سعید حجاریان قابل مشاهده بود. آنجا که یار غار «سعید امامی» با دیدن پیکر بر بستر مرگ افتاده حجاریان، در روزنامه «کیهان» سرمقاله نوشت و او را «سعید عزیز!» خطاب کرد. مقالهای که نوشتن آن به مثابه ترور شخصیتی حجاریان، کم از ترور فیزیکی او نبود.
نمونه دیگر، مرحوم «یدالله سحابی» بود که پس از درگذشت، پیامی از سوی مقام رهبری برایش صادر شد که در آن، «منتقد منصف» خوانده شده بود؛ بی توجه به آنکه همین منتقد منصف تا آخرین روزهای قبل از مرگ، از بازداشت دستهجمعی همفکرانش از فعالان ملی-مذهبی و اعضای نهضت آزادی گلایه داشت و برخورد با فرزند بزرگوارش مهندس عزتالله سحابی ، کمر پیرمرد را بشدت شکست.
درباره قیصر هم، همین اتفاق افتاده است. او که درگیر شک و تحول شده بود، طبعا با برخوردهای متفاوتی از سوی حاکمان و اپوزیسیون مواجه میشود و هر کسی از ظن خود، یار او میشود.
البته هستند کسانی در کسوت مثلا قیصر امینپور که حتی مرگ هم نمیتواند گناهشان را نزد حاکمان بشوید. شاملوی بزرگ یکی از آنهابود.
یادم هست، برای شاملو نه تنها هیچ حاکمی (حتی «سید محمد خاتمی» رییسجمهوراصلاحطلب و اهل فرهنگ وقت) پیامی صادر نکرد که مثلا در روزنامه «حیات نو» - که آن زمان در آن شاغل بودم – گزارشی یک صفحهای که همکارانم در صفحه فرهنگ وهنر (که دبیر آن «مهرداد حجتی» عزیز بود) تهیه کرده بودند، با نظر مدیرمسؤول از صفحه حذف شد و تنها، خبر درگذشت آن شاعر توانا درج شد.
البته مدیرمسؤول «حیات نو» - جناب حجتالاسلام والمسلمین سیدهادی خامنهای- در میان روحانیون از آن دست افراد تنگنظر نیست که مثلا برگزاری کنگره مولوی را هم برنتابند(+ و +). بالعکس، او چهرهای علاقهمند به حوزه فرهنگ و حتی گفتوگو و تعامل با دگراندیشان(در استاندارد روحانیون خط امامی) است، اما فضای شکلگرفته حول یک سوژه (همچون احمد شاملو)، او را در شکاف میان حکومت و دگراندیشان به سمت سانسور میبرد.
از اینرو، فکر میکنم گرچه حکومت در مورد قیصر امینپور به مصادره او دست زد، اما اگر میزان دوری او از گفتمان رسمی چنان بود که امکان این مصادره وجود نداشت، نه تنها چنین ستایشهایی از او نمیشد که شایدهمچون اعضای کانون نویسندگان در فهرست قتلهای زنجیرهای قرار میگرفت و یا چون شاملو، مرگش هم، نظیر اشعارش به تیغ سانسور گرفتار میآمد.
تذکر:بخش دوم یادداشت «درباره استعفای اجباری همکارانم» بزودی تقدیم میشود.
|
TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/1048
|
با سلام و عرض حرمت!
من اهل افغانستان هستم و به احمد شاملو هم علاقه مفرطي دارم هم احترام.
روزي كه شاملوي بزرگ فوت كرد من براي او گريستم. گريه ام براي اين نبود كه شاملو جهان فاني را ترك گفته بود. بلكه براي اين گريستم كه انسان بزرگي همچون وي چرا در چنين موقعيت تاريخي نصيب ايران شود. از تنگ نظري شيخ هاي رياكار رژيم به اصطلاح جمهوري اسلامي ايران كه مرگ اين بزرگوار را خيلي سرسري گرفتند خيلي دلم گرفت و اگر تا ابد با چنين حاكمان سركوبگري عقده بورزم بازهم گوشه اي از ابعاد كينه ام خالي نخواهد شد. شاملو رفت. اما آثار وي به گفته خودش آيينه اي است كه انسانيت و ارزش انسان را براي ما بازگو مي كند. شاملو را بيشتر بخاطر اينكه انساني مي انديشيد و هرگز خود را مقيد به قلمرو ايران نمي دانست دوست دارم و براي هميشه هم دوست خواهم داشت. او تنها مال ايران نيست. مال همه انسان هاي واقعي جهان است. نوشته ام را با يكي از اشعار خودش پايان مي بخشم: گر بدينسان زيست بايد پست- من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم- بر بلند كاج خشك كوچه بن بست- گر بدينسان زيست بايد پاك- من چه ناپاكم از ننشانم از ايمان خود چون كوه- يادگاري جاودانه بر طراز بي بقاي خاك. در اخير ميگويم سركوب باد تمام نظام ها و گروه هايي كه در راستاي استعمار انسانيت و سانسور آفريده هاي هنري انسان هاي واقعي عمل مي كنند.
شاملو در بدترين زمان ممكن درگذشت و هنوز كه هنوز است مراسم يادبودي براي اش برگزار نشده است.اين هم باشد براي آيندگان.
شاملو با قيصر خيلي فرق داشت! قيصر با حكومت نبوده ولي هيچگاه بر ضد حكومت نبود!
فعلا كه همين كانون نويسندگان و انجمن قلم يك تسليت خشك و خالي هم براي مرگ قيصر نگفته اند!
كاملا با نظر شما در مقاله موافق ام. بر عكس؛ ابن همه قهرمان سازي از آن مرحوم را از طرف برخي از نويسنده گان درك نمي كنم. شايد آن مرحوم اخيرا در درونش دچار شك هايي شده بوده باشد. ولي چه حركت متعهدانه و روشن فكرانه يي از او ديديه ایم؟ در آتش باران سال هاي اصلاحات ايشان كجا بودند؟ در اين دو سال چه حركتي؛ موضع گيري يي؛ اظهار نظري كردند؟ 18 تير؟ قتل هاي زنجيره يي؟ نابودي مطبوعات؟ دولت نهم و نابودي فرهنگ و شعر و كتاب؟ رياست دانشگاه تهران؟ شکنجه ی دانشجوها؟
اين كه ايشان از دوستان برخي از نويسنده گان يا شخصيت هاي سياسي مانند آقاي خاتمي و مهاجراني و سيد ابراهيم نبوي و مانند اين ها بوده اند و زماني با هم دوراني داشتند دليل خوبي است كه براي ايشان سوگ نامه بنويسند؛ اما اين ايشان را يك شاعر متعهد روشنفكر بخوانند اصلا منصفانه نيست. ايشان حداكثر يك استاد ادبيات فاريس و يك شاعر حكومتي بودند. كه خداوند رحمتشان كند.
اصلا امين پور در سطحي نبود كه بتوان او را شاعري برجسته قلمداد كرد. حالا اينكه بخوان مصادره به مطلوبش كنن ديگه خيلي مسخره هست! يكي تو مراسم امين پور مي گفت من از طريق كتاب درسي بچه ام با ايشون آشنا شدم حالا اينها شاملو رو از كتابهاي درسي حذف كردن!
سلام. چيزي را كه از دست داده اي بيم مبر و غم مخور.اينجا هم سرد است .خيلي .
آدرس جديد وبلاگم را ثبت كني ممنونم . به امبد دبدار.
سلام....جواد جان....شاملوي عزيز مظلوم رفت قبول دارم ولي بنظرم هيچكس بزرگتر بيادماندني تر ومظلوم تر از فروغ فروغ عزيز بي همتا نبوده ونيست......البته قيصر هم آن چيزي نبود كه حتي خيلي از روشنفكر ماب ها فكر ميكنند ونه آن كسي كه حكومت با راديو وتلويزيون وآويزان شدن از نامش سعي ميكند نشان بدهد وهمين اتفاقا اين روشنفكر ماب هاي شيك وسطحي نگرمان را به زدن حرفهاي مضحكي مثل يكي دوتا از همين كامنت ها وا ميدارد....قيصر يك روح انساني و طبيعي داشت با تمام دست اندازهاي طبيعي اين مسير...و او دلسوز بود ...از انها كه سروش نوجوان بودند بهتر ميشود شاهد اورد...به بهترين شكلي در اژوزسيون قرار داده بود خودش را...اين را اگر در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران ديده بود آن دوستمان قلم به انصاف ميچرخاند....كاملا جدا بود از حاكميت....و آنقدر هم دنبال جنجال و حاشيه نبود كه به هر مناسبت سياسي و...بيانبه بدهد كه دوستي گلايه كرده بود...اصولا وقتي شعر در كسي حلول ميكند (اين با سخن موزون تصنعي ساختن يا اداي پست مدرني در نوشته هاي سرگردان در آوردن و ژست فيلسوفانه گرفتن و هيچ از فلسفه ندانستن زمين تا كهكشان فرق دارد)تصوير هايش و حرفهايش عميق تر از لايه هاي سطحي اتفاقات ميشود....اينكه مرتب در باره موضوعاتي كه عرض هستند و عارض ميشوند به كم عمقترين شيوه بپردازد كار اين انسان نيست...مثل اينكه بگوييم چرا در باره ابطال برخي صندوقها در انتخابات فلان ........قيصر ولي تمام بودنش درد ميكرد و شانه هاي ساده سرودنش درد ميكرد ....قطار قيصر خيلي زودتر از آنچه فكر ميكرد رفته بود و او گلايه ميكند از اين اتفاق زود هنگام كه آرمانهاي انساني خيليها زود در لابلاي بازي كثيف قدرت رفت و وعده هاي انساني گم شد و اينان ماندند و دريغ وحسرت و آه....----قطار مي رود---تو ميروي--- تمام ايستگاه ميرود----و من چقدر ساده ام---كه سالهاي سال---در انتظار تو---كنار اين قطار رفته ايستاده ام---و همچنان---به نرده هاي ايستگاه رفته ---تكيه دادهام......آري آنان كه او را منتسب ميدانند نمي بينند كهاو چگونه سالهاي سال كنار اين قطار رفته وعده ها و حرفهاي انساندوستانه ؛دروغ شده؛ايستاده بود...وزجر ميكشيد....
|