.
.

صميمانه تر
يادداشت‌هاي محمدجواد روح


 

۱۳ خرداد

انرژی زیربناست؟

 تاملی در منازعات امریکا در خاورمیانه پس از 11 سپتامبر

با تحولاتی که پس از 11 سپتامبر در عرصه جهانی شکل گرفت، دیپلماسی ایالات متحده آمریکا بدان سو رفت که «جنگ با تروریسم» خوانده شد. بزودی که عراق و افغانستان را در نور دید و اینک، تهدیدهای آن بیش از هر زمان متوجه «جمهوری اسلامی ایران» است. این یک قرائت رسمی از سیاست خارجی دولت جمهوری‌خواه نئوکان بوش دوم است که در همه نطق‌های کلیدی و تعیین کننده رئیس آمریکا در پنج سال اخیر، خودنمایی کرده است.

اما در کنار این قرائت رسمی، گزاره بدیلی نیز از سوی منتقدان سیاست خارجی آمریکا (به ویژه گرایش‌های چپ) مطرح شده. بنابراین گزاره، «جنگ با تروریسم» نام مستعار «حکومت بر چاه‌های نفت خاورمیانه» است.

به عبارتی، طرح‌کنندگان این گزاره‌ مدعی هستند آمریکا نه به دلیل از بین بردن پایگاه‌ها و خاستگاه‌های تروریسم و یا استقرار دمکراسی در کشورهای خاورمیانه، این منطقه را تحت نفوذ خویش در آورده که هدف آن، استیلا بر منابع سرشار زیرزمینی است که بر پایه ثروت سرشار آن، برخی دولت‌های «سرکش» سربرآورده‌اند که بنابرنطق بوش در ژانویه 2002، «عضو محور شرارت» نام گرفتند.

در این نگاه، هدف تمرکز سیاست خارجی تهاجمی دولت بوش در نخستین دهه قرن 21 بر منطقه خاورمیانه و به ویژه کشورهایی چون ایران و عراق، نه «روبنایی» به نام «تروریسم» یا «سلاح‌های کشتار جمعی» و یا «فعالیت‌های مشکوک هسته‌ای» که «زیربنا»یی به نام «انرژی» است.

در این نگاه، اگر آنچه اکنون در صحنه خاورمیانه می‌گذرد، در زمین‌های لم‌یزرع و زیر زمین‌های بی‌منبع آفریقای مرکزی، یا دشت‌های مغولستان رخ می‌داد، آمریکا هیچ‌گاه چنین با حساسیت به مساله نمی‌نگریست. چنانکه در نسل‌کشی‌های آفریقا و از جمله «بحران دارفور» مشاهده می‌شود که دیپلماسی آمریکا، فراتر از «تلاش‌های انسان‌دوستانه» نمی‌رود و به اقدام سیاسی ـ نظامی فوری نمی‌انجامد.

در مقام مقایسه، دو مورد تقریبا همزمان بحران‌های عراق و دارفور دو تفاوت عمده را به نمایش می‌گذارند: نخست اینکه، در بحران دارفور سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن میدان‌دار ماجرا هستند و جالب آنکه کشورهایی چون آمریکا، از سوی گروه‌های بشردوستانه و منتقدان چپگرا به «کم توجهی» و یا «همکاری اندک» با نیروهای بین‌المللی فعال در بحران متهم می‌شوند. حال آنکه، در بحران عراق با آنکه اجماع جهانی بر سر مداخله نظامی پدید نیامده بود، که اصولا کمتر کشوری (که مهمترین آنها انگلستان بود) حاضر به همکاری و حتی ابراز موافقت با اقدام آمریکا شد و در واقع، دولت بوش دست به «حرکتی یکجانبه گرایانه» زد که به دلیل تبعات آن، هر روز با انتقادات بیشتری از داخل و خارج آمریکا مواجه می‌شود.

دومین وجه تفاوت دو بحران این است که اصولا مساله شکل گرفته در عراق، یک «بحران» نبود، بلکه پس از مداخله آمریکا تبدیل به بحران شد. گرچه دولت غیر دموکراتیک و سرکوبگر بحث عراق هم در داخل و هم در خارج از این کشور، «بحران‌زا» بود و به یکی از مخوف‌ترین لویاتان‌های قرن تبدیل شده بود، اما در مقطع حمله به عراق، بحرانی که در آن رژیم صدام بازیگر اصلی آن باشد، وجود نداشت و ـ همان طور که تحقیقات بعدی نشان داد ـ این رژیم، واجد اتحاد نوشته یا نوشته‌ای با جریان‌های تروریستی ضد آمریکا همچون «القاعده» نبود و حتی به سلا‌ح‌های کشتار جمعی هم دسترسی نداشت.

بالعکس، حمله آمریکا به عراق زمینه‌ای فراهم آورد تا این کشور به روایتی، تبدیل به «بهشت تروریست‌ها» شود و حتی اتحادهایی میان بقایای حزب بعث با شاخه عراقی القاعده علیه نظام و ساختار نوپای این کشور و نیز نیروهای خارجی حاضر در آن شکل گیرد. این در حالی است که در دارفور، بحران انسانی آشکاری در جریان است؛ اما ظاهرا خون عراقی‌ها رنگین‌تر از رنگین‌پوستان آفریقاست که برای آزادی آنها، بحرانی ایجاد می‌شود ولی برای فروکش کردن بحران اینان، چندان دستی از آستین قدرت اول جهان در ‌نمی‌آید.

وجود چنین نمونه روشنی از برخورد دوگانه آمریکاست که گزاره «زیر بنا بودن انرژی» در تحولات سیاسی ـ نظامی پنج سال اخیر را پررنگ ساخته است. گزاره‌ای که البته به جز منتقدان سیاسی ـ ایدئولوژیک دولت کنونی ایالات متحده، رژیم‌های حاکم در کشورهای هدف حملات نظامی ـ سیاسی آمریکا نیز به تایید و تبلیغ و نیز تئوریزه کردن آن، تمایل نشان می‌دهند.

اما این گزاره با سخنانی از جنس نطق جرج بوش در جریان گزارش سالانه وی به ملت آمریکا در کنگره محل تردید واقع شده است. آنجا که وی به صراحت از ضرورت «کاهش وابستگی به انرژی‌های زیرزمینی خاورمیانه» سخن گفته و از مردم آمریکا می‌خواهد با رعایت یک سیستم صرفه‌جویی و نیز حرکت صنایع، تکنولوژی‌ها و خدمات این کشور به سمت استفاده از انرژی‌های جایگزین و پاک (از جمله متانول) در این جهت بکوشند.

سخنان بوش البته از یک منظر با گزاره «زیربنا بودن انرژی» همسویی نشان می‌دهد؛ از آن جهت که وی به اهمیت مساله انرژی در منازعات کنونی خاورمیانه اذعان می‌کند. اما فارغ از این اشتراک کلی، در سطح «عمل سیاسی» آنچه منتقدان بوش مطرح می‌کنند، با گرایش و رویکرد حاکم بر سخنان متفاوت است.

به عبارت روشن‌تر، هم بوش و هم منتقدان سیاست‌های وی (طراحان گزاره «زیربنا بودن انرژی») به این مساله معترضند که وجود منابع غنی زیرزمینی در خاورمیانه و به ویژه نفت، منجر به شکل‌گیری دولت‌های رانتیر شده که در این میان، برخی از آنها منافع یا اهداف آمریکا در منطقه را تهدید می‌کنند و یا به مخالفت با آن برخاسته‌اند.

در میان دولت‌های منطقه «جمهوری اسلامی ایران» بیش از دیگران (و حتی رژیم صدام در سال‌های آخر) به «تهدید» و به عبارت دقیق‌تر، «نمایش تهدید» علیه منافع و حتی رژیم‌های همسو و متحد آمریکا در منطقه برخاسته است که در این میان، موضوع اسرائیل و مقابله ایران با آن، از سایر مسائل آشکارتر و در عین حال، حادتر است.
 
اما رویکرد بوش از آنجا با تحلیل‌های «انرژی محور» متفاوت می‌شود که وی در سخنانش راه تضعیف چنین دولت‌هایی را «استعفای آمریکا از منابع انرژی خاورمیانه» (ونه الزاما تصاحب آنها) معرفی می‌کند.

به عبارت روشن‌تر، آمریکا دو راهبرد بلند مدت و کوتاه مدت در قبال دولت‌های رانتیر منطقه خاورمیانه اتخاذ کرده که بسته به نوع این دولت‌ها، یکی از دو راهبرد شامل‌ حال آنها می‌شود:

راهبرد بلند مدت معطوف به آن دسته از دولت‌هایی رانتیر است که میوه ساختار اقتصادی آنها، صرفا یک رژیم سیاسی غیردمکراتیک و ناپاسخگو در سطح ملی بوده است. کشورهایی چون عربستان، قطر، کویت و امارات متحده عربی هر یک به درجاتی از جمله این کشورها هستند که در آنها، گرچه مفاهیمی چون دمکراسی و حقوق بشر معنایی ندارد، اما چون تاکنون از منابع درآمدی خود علیه منافع و اهداف منطقه‌ای آمریکا استفاده نکرده‌اند و حتی در سطح «شعار» نیز مستندات چنین اتهامی را علیه خویش فراهم نکرده‌اند، لذا تا اطلاع ثانوی از دولت‌های غیردمکراتیک، در جایگاه متحد سیاسی و نیز اقتصادی آمریکا در منطقه قرار دارند و به نظر می‌رسد، تا آن زمان که انرژی‌های جایگزین نفت نتوانند چرخ بزرگترین اقتصاد جهان را بگردانند، در سطح متحدان درجه اول واشنگتن باقی خواهد ماند.

اما راهبرد کوتاه مدت معطوف به دولت‌هایی است که نه تنها با سود جستن از ساختار رانتیر اقتصادی، از استاندارهای یک حکومت دمکراتیک در داخل کشور خود فاصله گرفته‌اند، بلکه به دلایل سیاسی ـ ایدئولوژیک و بعضا امنیتی، به تهدید منافع و اهداف آمریکا و متحدانش در منطقه دست زده‌اند یا دست کم، در حجمی گسترده و در قالب تبلیغات رسمی یا غیر رسمی خود این مساله را مطرح می‌کنند.

جمهوری اسلامی ایران در کنار رژیم پیشین عراق، دو نمونه اصلی این دست از دولت‌ها هستند. در کنار اینها، رژیم بعث سوریه نیز قرار دارد که البته، نه به دلیل داشتن منابع زیر‌زمینی، بلکه به خاطر همسایگی با اصلی‌ترین متحد منطقه‌ای آمریکا (اسرائیل) و نیز چشم داشتن به کشور لبنان در کنار مخمصه چند ساله با رژیم تل‌آویو و در عوض، همسویی با جمهوری اسلامی ایران در مسائل لبنان و فلسطین در این «فهرست سیاه» قرار گرفته است. در واقع، سوریه مثال نقض تحلیل «زیربنا بودن انرژی» است. چرا که این کشور، بدون داشتن منابع زیرزمینی در معرض تهدیدهای آمریکا قرار دارد و در عوض، کشورهای دسته نخست با وجود داشتن منابع مذکور، نه هدف تهدیدها که متحد آمریکا شده‌اند.

براین اساس می‌توان نتیجه گرفت که مساله انرژی و منابع زیرزمینی منطقه خاورمیانه، نه «زیربنا» که روبنا و تابعی از مقوله «امنیت» منافع و اهداف آمریکا در این منطقه است. منافع و اهدافی که دولت‌‌ها یا سازمان‌های تروریستی تهدید کننده آن با واکنش و فشارهای گسترده دولت بوش مواجه هستند و در عوض، دولت‌های همسو با آن در جایگاه متحد آمریکا قرار گرفته‌اند.

از همین روست که به عنوان نمونه در ایران، از زمان تضعیف گفتمان تنش‌زدایی درعرصه سیاست خارجی این کشور و وارد نشدن مسئولان ایرانی (چه در دوره اصلاحات و چه به ویژه پس ا‌ز آن) به فاز مذاکره و تعامل با آمریکا، تهدیدهای بوش و همفکران وی افزایش یافته است.

انعکاس گسترده و بعضا «شبه استقبال» رسانه‌های جریان‌ساز جهانی به مواضع رئیس‌جمهوری تندرو ایران از تابستان 84 تاکنون، از همین زاویه صورت می‌گیرد. چرا که سخنان و اقدامات رادیکال آقای احمدی‌نژاد (نظیر شعار «محو اسرائیل از روی نقشه جهان» و یا برپایی همایش دولتی هولوکاست) بخوبی تصویری تهدید کننده علیه منافع و اهداف منطقه‌ای آمریکا را از دولت جمهوری اسلامی به نمایش گذاشته است.
 
آمریکا در قبال چنین دولتی، سکوت نمی‌کند؛ فارغ از اینکه بر ساختاری رانتیر و دلارهای نفتی تکیه دارد یا نه؟. گرچه، شکی نیست که همان دلارهای نفتی، شرکت‌های نفتی آمریکایی (که بعضا با چهره‌های شاخص دولت بوش ارتباطی وثیق دارند) به طمع می‌اندازد و استراتژیست‌های نئوکان را به سمت «حل سریعتر مساله» تشویق می‌کند.

همانطور که در این سوی میدان نیز، «انرژی هسته‌ای» تنها روبنا و رونمایی است برای پوشاندن سیاست‌های رادیکال و شبه تهاجمی برخی جریان‌های بنیادگرای دینی.




توضیح: این مقاله در شماره اخیر نشریه «تولیدگرایان ایران» منتشر شده است. کار اصلی این نشریه را دوست عزیزم، «ایرج جمشیدی»، برعهده دارد. شماره اخیر نشریه با موضوع ویژه «ایران و تحریم‌ها» منتشر شده که با توجه به سانسور مطبوعاتی در مساله هسته‌ای، فکر می‌کنم کاملترین کاری است که در این حوزه انجام شده‌است. دوستان را به مطالعه این نشریه دعوت می‌کنم.




TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/1010



 نظرات

هیچ معلوم هست چرا جوادآقای روح به نامه دوستان قدیم خود جواب نمی دهد؟!

نويسنده: فرهاد جعفری

 

هوم... منافع ملي... در هر حال امريكا يه چيزي به نام منافع ملي شو در اولويت قرار ميده... حالا گيريم اقليت ملتش بيشتر سود ببرن... اما...

نويسنده: بهروز

 

به آن چين را هم اضافه كنيد. تا سال 2025 چين به ابرقدرت اقتصادي دنيا تبديل خواهد شد. و بزرگترين مصرف كننده نفت. روز به روز دوچرخه هزاران چشم بادامي به خودرو تبديل مي شود. چنين اقتصادي در بدر دنبال انرژي و مواد اوليه براي كارخانه هايش است. حالا چنين تهديدي را بايد با به كنترل در آوردن منابع نفت خاورميانه مهار كرد. و در صورت لزوم بر زمين زد.
الان صريجا هم گفتند مثل مدل كره جنوبي آمريكا براي نامحدود در عراق خواهد ماند!

نويسنده: آرش

 

چند تا اشكال جدي وارد مي دونم به نوشتت جواد عزيز:
اول اينكه نگاهت به بي تفاوتي ايالات متحده به دارفور رو كه ناشي از منافع طلبي صرف اين كشور دانشته اي قابل قبول نيست...من توجهت را با نيمه ي دوم دهه ي نود و حوادث بالكان جلب مي كنم و اينكه ايالات متحده و پيمان آتلانتيك شمالي چگونه بدون اينكه منافع نفتي را در آن سرزمين هاي تنگدست اروپاي شرقي ببنيد عليه نسل كشي مسلمانان كوزوو عكس العمل نشان داد و از يوگسلاوي را مجبور به عقب نشيني كرد.
دوم اينكه با قبول اينكه عربستان و كشورهاي خليج كشورهاي طرفدار ثبات در رابطه با ايالات متحده هستند اما اين امر را تنها دليل مماشات واشنگتن با اين دول عربي نمي دانم...در واقع به زعم من بحث اصلي بر سر نبود آلترناتيو دموكراتيك در اين كشورهاست...آلترناتيو هايي كه در صورت تغيير رژيم در دول نامبرده به ميدان خواهند آمد به طور واضح گروه هاي فوق تندروي فاندامنتاليست هستند كه قطعا هرج و مرج هولناكي را به بار خواهند آورد...اما سياست آمريكا در كشورهايي كه ساقه ي دموكراتيك و جامعه ي مدني دارند قدري متفاوت به نظر مي آيد...براي من جاي ترديد چنداني نيست كه اگر در عراق گروه هاي سكولاري چن جريان اياد العلاوي و يا كردهاي شمال عراق وجود نداشتند ايالات متحده هرگز سوداي تغيير رژيم بعث را در سر نمي پروراند.
اما راجع به طمع نفت هم اين نظر چندان كارشناسانه نمي دانم:
در واقع در اين شكي نيست كه اهداف آمريكا براي فتح عراق قطعا جلوه هاي اقتصادي داشت اما اين را بسيار متفاوت مي دانم با آنچه انديشه دستيابي به چاه هاي نفت مي دانيم.
بياييم خيلي ساده دلانه تصور كنيم كه ايالات متحده روزانه يك ميليون بشكه از نفت عراق را بي كم و كاست و بدون پرداخت ديناري به واشنگتن ارسال كند...پس از ده هزار روز با احتساب بشكه اي 50 دلار در آمد يك سال بودجه ي نظامي آمريكا يعني 500 ميليارد دلار به دست خواهد آمد...اگر حضور آمريكا در عراق را پنح سال بدانيم...يعني 50 هزار روز ايالات متحده مي بايست يك ميليون بشكه از نفت عراق را تصاحب كند تا هزينه اي كه در عراق كرده است را به دست آورد...يعني صد و سي و شش سال...بياييم بگوييم كه آمريكا بنزين را به نفت تبديل مي كند و سودش سرشار تر است...صد سال... پنجاه سال...نه سي سال.
اما دليل حمله را در كجا بايد جستجو كرد؟
دليل همان است كه به كشور بي آب و علفي چون افغانستان حمله شد...آنجا كه نه نفتي بود و نه گازي...اما همان كشور بي آب و علف در يازدهم سپتامبر چنان بلايي سر نيويورك و اقتصاد آمريكا آورد كه با تمام نفت خاور ميانه قابل چبران نخواهد بود...تنها به موردي كوچك و ناچيز اشاره كنم تا ابعاد فاجعه ي اقتصادي كمي ملموس شود و آن اينكه تنها صنعت توريسم فقط در شهر نيويروك پس از 11/9 تنها در يك سال 20 ميليارد دلار متضرر شد...اينكه آمريكا دچار خطاي محاسبه ي بزرگي براي حمله به عراق شد يك بحث است و اينكه بگوييم سياست نفت خواهي سبب ساز حمله به اين كشور شد بحثي ست ديگر و براي من نامفهوم....
ارادت بي پايان

نويسنده: سامان

 

سلام. اول تشكر و دوم درباره متن فوق چون زياد بود بايد سرفرصت بخوانم بعد نظر بدهم...

نويسنده: محمد مهدي اسلامي

 

مطلب مفصل و پر مغزي بود. اما اگر منابع انرژي 50 درصد دليل اين تهديدات باشند حداقل 50 درصد ديگر از مساپل ديگر هم دخيل هستند.
همچنين شما در قسمت راهبرد كوتاه مدت ايران را كشوري خوانده ايد كه با استفاده از برخي چيزها در راه فاصله گرفتن از يك حكومت دموكراتيك ايت در حاليكه چنين نيست. دموكراسي از نوع ديني آن با دموكراسي از نوع غربي آن زمين تا آسمت متفاوت است. ديدگاه شما ديدگاه غربي است. آن ها خود بهتر از هر كسي مي دانند كه ايران هر روز نيسبت به روز قبل بيشتر به متدهاي دموكراتيك در چارچوب دين پايبندتر مي شود. البته مقايسه عراق با ايران هم خيلي تعجب مرا بر انگيخت. كجاي ايران شبيه عراق است؟
در مورد آخرين جمله هم بايد بگويم خيلي غير منصفانه است. آيا اگر شاه بود و قضيه هسته اي شكل مي گرفت باز هم همين را مي گفتيد؟

نويسنده: fpr

 

قصد نداشتم براي اين مطلب كامنت بنويسم. راستش ترجيح دادم اين دو روز تعطيلي را گردش و استراحت كنم و در خانه هم سرم را با تماشاي تلويزيون و دي وي دي گرم كنم.كمي وبگردي كردم اما حتي لحظه اي هم تمايل نداشتم وقت آزادم را، حتي در حد پانزده دقيقه ناقابل، صرف تايپ
كردن كامنت انتقادي كنم.اما ظاهرا چاره اي نيست، البته همچنان قصد ندارم در باره نوشته تان چيزي بنويسم، چون با وجود انتقادات و ملاحظاتي كه در مورد آن دارم به دليل اين كه پرداختن به اين قضيه، با توجه كج فهمي ها و اشتباهات موجود، ذاتا وقت گير است بعيد مي دانم كه حتي اگر فرصت اين كار را پيدا كنم حس و حال عملي كردن آن را داشته باشم. مثلا كامنت انتقادي كه قبلا قولش را داده بودم فوقش كار40 دقيقه تايپ با سرعت معمولي است ( آن هم نه بي وقفه). از روزي كه تصميم گرفتم آن را بنويسم اين دومين وقت آزادي است كه پيدا مي كنم اما همچنان حس تايپ كردن متن هايي كه بيش از ده دقيقه وقت مي برند را ندارم. تكليف روزهاي عادي هم روشن است، معمولا پس از ساعت 10 وقت وبگردي درست و حسابي دارم و آن موقع خيلي كه انرژي داشته باشم در حد دو يا سه دقيقه تايپ است. با اين حال پس از خواندن كامنت شماره 4 مي بينم كه چاره اي جز اين كه در پاسخ به آن چيزي بنويسم ندارم، در آن كامنت آمار و ارقام با مزه اي ذكر شده و به نكاتي اشاره شده كه به گمانم پرداختن به آن( در قالب يك كامنت) خالي از لطف نخواهد بود. نوشتن چنين كامنتي احتمالا كار يك ربع تا نيم ساعت است، فردا( چهارشنبه) سرم شلوغ است و احتمالا نمي رسم، اگر حس و حالي باشد غروب پنجشنبه دست به كار خواهم شد.

نويسنده: شاهد يگانه

 

آقا جواد.باسلام شما مدتي قبل مطلبي درباره اعتدال ونوع به كار بردن اين واژه در عرصه سياسي كشور ما نوشته بوديد كه با توجه به اهميت اين بحث من در وبلاگم مطلبي درباب اين موضوع نوشته ام كه به ان نوشته شما هم اشاره كرده ام وبه آن هم تا حدودي پرداخته ام .اگر به نوشته من سر بزنيد ونظرتان را در مورد آن ببينم بسيار خوشحال خواهم شدواگر به مطلبم لينك بدهيد هم ممنونتان مي شوم.لينك مطلب اين است:
http://nima62.blogfa.com/post-30.aspx

نويسنده: نيما

 

سلام...جواد جان دارم مي خونم خيلي طولانيه وارد حوزه تخصصي ما شدي ها....مبارك باشه ورودت و خدا به داد آمريكا برسه!

نويسنده: بهروز شجاعي

 

1- قصد نداشتم براي اين پست كامنتي بنويسم، چون به موضوعي مي پردازد كه روشن كردن و تشريح همه جانبه ابعاد آن مستلزم حداقل دو سه روز وقت گذاشتن و نوشتن است و در اين قحطي وقت و گرفتاري ها چيزي كه در وجود اين حقير پيدا نمي شود همين ميل به روده درازي و مفصل نويسي است. قبلا هم گفتم كه حتي در روزهاي تعطيل هم استراحت، گردش و تماشاي تلويزيون ( اگر برنامه جالبي باشد البته) را به پشت كامپيوتر نشستن ترجيح مي دهم. با اين حال خواندن يكي از كامنت هاي اين مطلب باعث شد تا در واكنش به آن اشاره به چند نكته ي مهم را ضروري بدانم.


2- این براي بار چندم است كه در خصوص لشكركشي آمريكا به عراق به شبه محاسباتي مشابه آن چه در كامنت چهارم آمده برخورد مي كنم، اگر چه آمار و ارقامي كه هر بار با آن برخورد كردم عينا يكسان نبودند اما نتيجه گيري در هر حال يكي بود و آن اين كه هزينه مالي كه آمريكا بابت جنگ عراق پرداخته تا صد سال و بلكه بيشتر از طريق فروش نفت عراق قابل جبران نخواهد بود. اين كه منبع و منشا اين تحليل كجاست چندان اهميتي ندارد، اما اين كه كساني با اين فرمول محاسبه ابتدايي و پيشا دبستاني موفق شدند خودشان و خوانندگان شان را سر كار بگذارند ، نكته ايست كه نمي توان به سادگي از كنار آن گذشت. يك بارمرتضي مرديها در اظهاراتي به اين محاسبه اشاره كرده بود كه جدي نگرفتم و آن را به حساب علاقه مفرطش به آمريكا ( مهم ترين نماد ليبراليسم عزيزش) گذاشتم ، اما كمي بعد متوجه شدم كه چند نفر ديگر از آشناها هم در منابع اينترنتي و اغلب غير فارسي زبان ارقام مربوطه را رؤیت كرده اند، تا جايي كه فرصتم اجازه مي داد پيگير ماجرا شدم و خب همان طور كه حدس مي زدم داستان را مي توان از اساس يك شوخی بي مزه دانست. هر چند كه كساني كه اين آماررا تهیه كرده اند با هدف جدي گرفته شدن اين كار را كردند. اين شبه محاسبات يا كار يك آدم فوق آماتور است كه به اين شكل مي خواسته سياست خارجي آمريكا را از هرگونه انگيزه ژئواكونوميك و طمع اقتصادي مبرا نشان دهد و يا اين كه از جانب شماري از مراكز مرتبط با نهادهاي رسمي آمريكا پخش شده است، لابد با هدف مقابله با اين تز رايج كه « آمريكا دنبال نفت است» و البته اگر اين فرض را درست بدانيم، در آن صورت مخاطباني كه قرار است با اين ارقام متقاعد شوند در درجه اول عامه مردم هستند( كه در زندگي روزمره خود، هنگام حساب و كتاب، تنها از چهار عمل اصلي استفاده مي كنند) و در درجه بعد گروهي از نخبگان كه تسلط چنداني بر اعداد ندارند.از آن جا كه در يكي دو سايت شناخته شده به ارقامي مشابه برخورد كردم اين فرض را نمي توان به طور كامل رد كرد. عده اي قليل هم بر اين اعتقادند كه چنين محاسبه اي ساخته و پرداخته مخالفان جنگ است تا به اين وسيله بگويند كه آمريكا اگر به خاطر نفت وارد عراق شده حالا شديدا متضرر شده است. كشف اين كه چنين محاسبه اي كار كدام گروه بوده و هدف از پخش آن چيست فعلا بحثي انحرافي و كم اهميت است.

3- آن چه اهميت دارد اين است كه اين محاسبه فاقد هرگونه پايه و اساس علمي بوده و به وضوح با بديهي ترين و ابتدايي ترين اصول ارزيابي اقتصادي و استراتژيك، در سطح كلان و خطير و بلند مدت آن، در تضاد است. اين كار كه بياييم قيمت متوسط بشكه نفت را در مصرف روزانه ضرب بكنيم و حاصل آن را با هزينه هاي آمريكا در عراق مقايسه كنيم و بعد هم، با مشاهده نتيجه حاصله از اين ضرب و تقسيم ومقايسه، پيش خودمان فكر كنيم كه به چه كشف بزرگ ومهمي نائل آمده ايم و نتيجه بگيريم كه در مورد نقش انرژي اغراق بيش از حد شده و پس از آن هم با صداي بلند اعلام كنيم كه فاكتور انرژي در مداخله آمريكا در درجه چندم اهميت قرار داشته، بدون تعارف نشانگر يك چيز است و آن هم نا آشنايي و نا آگاهي عميق آنهايي است كه به چنين ارقامي استناد كرده يا به آن ارجاع مي دهند. نا آشنايي با جنبه هاي تخصصي موضوع و بي اطلاعي از گستردگي و وسعت ادبيات اقتصادي و اقتصاد سنجي مربوط به بحث.جالب اين كه حتي با رعايت همين منطق ضرب و تقسيمي ساده انگارانه و ابتدايي هم مي توان به نتايج از زمين تا آسمان متفاوتي رسيد، مثلا به خاطر دارم كه حدود هشت نه سال قبل( كه تازه دو سالي مي شد كه به شكل «حرفه اي» روزنامه خوان شده بودم) قيمت نفت شديدا سقوط كرده بود و حتي به زير 15 دلار در بشكه رسيده بود، همان روزها روزنامه« انتخاب» با يك كارشناس مصاحبه كرده بود و تيتر مصاحبه از اين قرار بود : « با همكاري عقاب هاي اوپك رسيدن به 20 دلار ممكن است» يا چيزي شبيه اين. آن تيتر به خوبي وضعيت بحراني صنعت نفت در آن مقطع را خلاصه كرده بود، زماني كه حتي رسيدن به 20 دلار در بشكه تبديل به آرزو و رويا شده بود و كسي از تحقق پذير بودن آن سخن مي گفت. دركمتر از يك دهه اما وضعيت به طور كامل دگرگون شد و قيمت نفت مجددا روند صعودي در پيش گرفت و حتا از زمان قبل از بحران هم گران تر شد. سير صعودي قيمت نفت ادامه پيدا كرد و چندين بار هم ركوردهاي تاريخي، بالاي 70 دلار، را پشت سر گذاشت، به اين ترتيب مي توان گفت كه متوسط تقريبا تثبيت شده قيمت نفت در اين سالها بالاي 50 دلار بوده. به طوري كه از آن پيام تلويزيوني نوروزي كه طي آن رهبر ايران ، در پي مشكلات اقتصادي به وجود آمده ( به ويژه كاهش بهاي نفت و تا حدي خشكسالي) مردم ايران را به صرفه جويي دعوت مي كرد و در همان حال به آنها اطمينان مي داد كه كار به رياضت اقتصادي نخواهد كشيد، رسيديم به جايي كه خزانه ها لبريز از دلارهاي نفتي شد.در اين فاصله صاحب حساب ذخيره ارزي شديم كه مازاد در آمد نفتي به آنجا منتقل مي شود و البته كمتر پيش آمده كه آن را به شكل هوشمندانه هزينه كنند. مقصودم از اين بازگشت به گذشته يا به قول سينمايي ها « فلاش بك» نشان دادن اين نكته است كه تحولات حوزه انرژي، و در راس آن نفت، تا چه اندازه مي تواند براي كساني كه با مسائل سرسري برخورد مي كنند گيج كننده باشد. مي بينيم كه اگر قرار بود همين حساب و كتاب و ضرب وتقسيم را، نه امروز، كه هشت نه سال قبل انجام دهيم به آمار و ارقامي به مراتب نا اميد كننده تر از صد يا 160 سال كنوني مي رسيديم و حداقل 120 سال به رقم به دست آمده فعلي اضافه مي شد، همين نكته كه در كمتر از 10 سال به بركت سه تا چهار برابر شدن بهاي نفت حداقل بيش از100 سال از آن مدت زمان كذايي كاسته شده يا به اصطلاح عاميانه دود شد و به هوا رفت كافي است تا طرفداران اين محاسبه را به تأمل وادارد.موضوع ديگري كه در آن ماه هاي بحران خيلي جالب بود اظهار نظرهاي رسمي و برخي اظهارنظرهاي مثلا كارشناسي بود؛ مقام هاي رسمي ( البته غير از اعضاي دولت خاتمي) در تريبون هايي كه در اختيار داشتند كاهش قيمت نفت را توطئه قدرت هاي غربي براي ضربه زدن به اقتصاد كشورهايي چون ايران مي دانستند.از سوي ديگر تعدادي از كارشناس نماها هم طبق معمول از پايان دوران نفت گفتند و مدعي شدند كه ديگر بايد با نفت گران خداحافظي كرد و قيمت هاي بالا به تاريخ پيوسته چون كشورهاي پيشرفته به انرژي هاي جايگزين رسيده اند و از اين جور ادعاهاي بي پايه و اساس. آينده ثابت كرد كه آنها در تحليل هايشان اشتباه مي كردند ،چون هم نفت دوباره گران شد( البته برخلاف «نفت ارزان» تعريف دقيق« نفت گران» كار مشكلي است) و هم بهاي آن چندين بار به ركوردهاي جهاني نزديك شد، هر چند كه به وضعيت شوك نفتي نرسيديم ( در توضيح اين مسئله، خيلي ساده و خلاصه، معمولا به ارزش و قدرت خريد دلار اشاره مي كنند، به اين معنا كه مثلا 75 دلار امروز قدرت خريد و ارزشي پايين تر از 75 دلار در دو يا سه دهه ي قبل دارد، و نفت بشكه اي 75 دلار- حتي اگر چنين قيمتي تبديل به بهاي متوسط شود- به لحاظ اقتصادي همان ارزش نفت 75 دلاري دوران شوك نفتي را ندارد. اين حرف فقط تا حدي درست است چون موضوع خيلي چند لايه تر است و فعلا قصد تحليل آن را ندارم). آن چه مسلم است اين كه حتي امروز هم قيمت هاي بيش از 60 و حتي 50 دلار به طور كلي قيمت هاي بالايي به حساب مي آيند. در حال حاضرهم هستند كساني كه، برعكس،ادعا مي كنند كه نفت ارزان هم به تاريخ پيوسته، اين ادعا هم اگر به عنوان يك گزاره مطلق مطرح شود نادرست است. امكان سقوط مجدد بهاي نفت به هيچ وجه منتفي نيست اما به عوامل بسياري بستگي دارد كه جمع شدن همزمان كليه ي آنها در شرايط فعلي كمي نامحتمل است. به اعتقاد من، با توجه به چشم اندازها و شاخص هاي فعلي احتمال اين كه در آينده ميان مدت شاهد نفت بالاي 100 دلاري باشيم تا نفت زير20 دلار قوي تر است( توجه كنيد كه قيمت بالاي 100 دلار با توجه به شرايط پر تنش منطقه تنها به يك جرقه نياز دارد). اولين اشكال آشكار محاسباتي مانند آن چه در يكي از كامنت ها به آن اشاره شد اين است كه به مسئله نفت كه مسئله اي ذاتا« پويا» و «چند بعدي» است نگاهي كاملا« ايستا» و «تك بعدي» دارد. ايستا از آن جهت كه اگر چه ممكن است تعداد بشكه هاي مورد نياز براي مصرف روزانه تا دو دهه آينده، با ضريب اطمينان قابل قبول، برآورد پذير باشد ( دراين مورد خاص برآوردهايي كه بيش از سه دهه را در بر بگيرد معمولا چندان قابل اطمينان نيست) اما ماجراي قيمت كاملا فرق مي كند، چون قيمت ها شديدا تغيير پذير و « دمدمي مزاج» هستند. هنوز در دنيا عوامل بسياري هستند كه مي توانند موجب افزايش طولاني مدت بهاي نفت شوند، بحث افزايش طولاني مدت را جدا از اتفاقي مانند انفجار ناگهاني قيمت ها( چيزي در حد و اندازه هاي شوك) مطرح مي كنم كه آن هم مي تواند تحت شرايطي رخ دهد. قضيه تغيير پذيري شديد قيمت ها در مورد بسياري كالاهاي ديگر غير از نفت هم صدق مي كند، اين را بورس بازها بهتر از هر كس ديگري مي توانند به شما بگويند، چه آن بورس بازهايي كه گاه حتي با تنها يك پيش بيني صحيح در مورد آينده ي يك سهم به خصوص به ثروتي باورنكردني رسيدند و چه آنها كه به رغم اين كه به عنوان بورس باز حرفه اي شناخته شده بودند ميلياردها بر سر يك محاسبه اشتباه- يا يك نوسان قيمت غير قابل پيش بيني- از دست دادند. بنابراين اين كار كه بياييم يك قيمت مشخص، خواه يك دلار و خواه دويست دلار، را براي چند دهه- آن هم براي كالايي چون نفت- ثابت بگيريم اساسا كار چندان عاقلانه و علمي نيست.اين در حالي است كه حتي اگر از منظر تقاضا ونياز آينده، كه حداكثر بين 25 تا30 سال مي توان آن را با در صد اطمينان قابل قبول تخمين زد، به ماجرا نگاه كنيم بازهم آمار و ارقام موجود كمك چنداني به استدلال طرفداران كم اهميت شمردن نقش انرژي( در ماجراجويي عراقي آمريكا) نمي كند،حتي اگر آمار رسمي دپارتمان انرژي آمريكا را ملاك قرار دهيم. در 15سال اخير مصرف انرژي دو كشورچين و هند بيش از صد در صد رشد داشته و همين نياز فزاينده اين دو كشور به انرژي نقش به سزايي در بهاي كنوني نفت دارد. در مورد آمريكا هم برخي كارشناسان پيش بيني كردند كه تا دو يا حداكثر سه دهه آينده نياز آن كشور به انرژي بيش از صد در صد افزايش يابد. اما اين كه مي گويم برآورد مصرف روزانه تا بيش از سه دهه قابل اطمينان نيست به اين دليل است كه هر چه در زمان آينده دورتر برويم بر شمار مجهولات افزوده مي شود، در فواصل بيش از سه دهه تعداد اين مجهولات قاعدتا به اندازه اي است كه عملاً هر گونه تلاش در زمينه تخمين نيازهاي انرژي را نمي توان كاري علمي با استانداردهاي خاص آن به شمار آورد، چنين تلاشي بيشتر به يك گمانه زني شباهت خواهد داشت ( گيرم با داده هايي فراتر از گمانه زني هاي متعارف). به عنوان مثال 50 سال ديگر شايد با يك انقلاب تكنولوژيك اصلا نيازي به نفت نباشد، شايد منابع وسيعي در آفريقا كشف شوند و عرضه به قدري زياد شود كه 15 دلار هم براي يك بشكه زياد باشد و بسياري از اين شايدهاي ديگر كه واقعا نمي دانيم كي رنگ واقعيت خواهند گرفت. به گمانم تا اين جا به اندازه كافي توضيح دادم كه چرا نگاه آن محاسبه به كالاي «دمدمي مزاج»ي چون نفت « ايستا» و ناكارآمد است.

4- تا اين جا سعي كردم با منطق( و در چارچوب قواعد) آن محاسبه جلو بروم و تپق هاي آن را، با اجرا و به كار بستن شيوه و روش هايي كه خود به كار گرفته، از درون آشكار كنم. گفتم كه اگر بخواهيم قيمت نفت را در مصرف ضرب بكنيم به مشكل بر خواهيم خورد به اين دليل كه اولا قيمت نفت پديده اي ثابت نيست ( اين كه از12 دلار به 70 دلار هم رسيديم وهر آن امكان دارد به بالاي 100 دلار هم برسيم) واين كه برآودهاي مربوط به ميزان تقاضا و مصرف در آينده، علاوه بر اين كه به نرخ رشد هم بستگي دارد وممكن است مورد تجديد نظر قرار گيرد، تنها براي حداكثر سه دهه اعتبار دارد. از كجا معلوم كه پس از سه دهه آمريكا مشكل« اعتياد» ش به نفت را حل كرده باشد. 35 سال پيش هنگام شوك اول نفتي كمتر كسي فكر مي كرد كه 35 سال بعد، با وجود همه تلاشهاي صورت گرفته، قدرت هاي غربي كماكان تا اين حد به نفت و گاز وابسته باشند. اما مهم ترين مشكل در مورد اين آمار و ارقام و محاسبه ( در صورتي كه موفق شويم اشكال مربوط به نگاه « ايستا» يش به مسئله نفت را به شكلي حل كنيم) اصلا خود فرمول، شيوه و روش هاي به كار رفته در آن براي تبيين اهميت نفت است. مسئله اصلي اين است كه اين محاسبه از دريچه « قيمت» به موضوع ارزش و اهميت نفت پرداخته؛ به اين معنا كه « قيمت» نفت را با « ارزش واقعي» و « ارزش استراتژيك» آن يكي دانسته. اين از آن خطاهاي بزرگ و متاسفانه رايج است كه گاه حتي، در كمال ناباوري، ازبرخي اقتصاد خوانده هاي مقطع كارشناسي هم سرمي زند( خود من با يك مورد اين جوري برخورد كردم و يك مورد ديگر را از كسي شنيدم). نكته اي كه در مورد نفت احتمالا همه مي دانند اين است كه اين كالا، با توجه به اقتصاد انرژي محوركشورهاي صنعتي و درحال توسعه ، كالايي معمولي و عادي مانند ساير كالاها نيست. اما آن چه شايد خيلي ها از آن غافلند اين است كه رقمي كه به« قيمت نفت» مشهور است و ( با اغماض بسيار البته) چيزي نيست جز نقطه به تعادل رسيدن ميزان عرضه و تقاضا- تنها بخشي ناچيز از ارزش استراتژيك اين ماده رامنعكس مي كند. نفت، با توجه به جايگاه ويژه و منحصر به فردش در اقتصاد جهاني، ماده اي استراتژيك است. بد نيست براي اين كه اين بخش از بحث از وضوح كافي برخوردار باشد ابتدا از طبقه بندي كه در چين وجود دارد و هدف از آن تعيين اهميت و جايگاه كالاها و مواد خام است يادي بكنيم.مقامات چيني االبته هيچ گاه، به دلايل ديپلماتيك قابل درك، چيز زيادي از نام كالاها و جايگاه هر كدام از آنها در طبقه بندي مذكور نمي گويند؛ با اين حال بعضي از آنها، ضمن عادي دانستن چنين چيزي، تلويحا وجود آن را تاييد مي كنند و در عين حال دليل كنجكاوي بيش از حد نسبت به اين موضوع را ناشي از اهميت كنوني چين مي دانند، چون به قول آنها سابقه اين موضوع مال ديروز و امروز نيست و مشابه اين طبقه بندي ها، به شكل رسمي يا غير رسمي ، در ساير كشورها هم وجود دارد. حدود يك سال قبل مستندي به زبان انگليسي به دستم رسيد كه در باره كشور چين بود، مستند مذكور يك مستند اقتصادي نبود اما دقايق و فرازهايي از آن به اقتصاد چين اختصاص يافته بود وتكه هايي از آن را نيز مصاحبه با مسئولان رسمي و كارشناسان چيني تشكيل مي داد، از دل اين گفتگوها حداقل دو يا سه نكته ي مهم دستگيرتان مي شد، اول اين كه در چين حكومت كالاها را حداقل( تاكيد مي كنم حداقل) به دو گروه « استراتژيك» و « غير استراتژيك» تقسيم مي كند ( اين قضيه شايد بديهي به نظر برسد اما آن ها كه اين كاره هستند مي دانند كه تأييد اين موضوع- با تلويح نزديك به تصريح- توسط دو كارشناس نزديك به حكومت ويك مسئول اقتصادي اهميت خاص خود را دارد) و دوم اين كه در ميان كالاهاي « استراتژيك» سلسله مراتب و درجه بندي هايي وجود دارد كه نفت در ميان آن ها داراي بالاترين درجه است. اگر بخواهيم اين نكته آخر را به زبان همه فهم ترجمه كنيم مي توان آن را به اين شكل بيان كرد: « نفت» و « گندم» هر دو كالاهايي« استراتژيك» هستند ، از سوي ديگر براي هر كالاي استراتژيك به عنوان مثال نمره اي از 1 تا 10 در نظر گرفته شده است كه نشان دهنده ميزان اهميت شان است ( در واقع تا آن جا كه فهميدم هدف تشخيص مهم از مهمتر است، وگرنه صرف قرار گرفتن در فهرست كالاهاي استراتژيك نشان از مهم بودن است) عدد 1 به جاي بالاترين درجه اهميت و عدد 10 براي كمترين درجه اهميت ، حال اگر در كنار كالاي گندم عدد 5 بيايد معني اش اين است كه گندم كالايي استراتژيك اما با اهميتي در حد همان عدد است و اگر عدد 1 در كنار كالا يا ماده «نفت»( يا يك كالاي ديگر) بيايد مفهومش اين است كه نفت (يا آن كالاي ديگر) كالايي استراتژيك با بالاترين درجه اهميت است. شخصا اطلاعي از اين كه چيني ها كالاهاي استراتژيك را به چه شيوه اي رتبه بندي مي كنند ندارم ( آن اعداد هم مثالي بود به جهت همه فهم شدن قضيه) با اين حال يكي از آن نكات مهم و اساسي كه از خلال گفتگوهاي آن فيلم مستند دستگيرمان مي شود اين است كه نفت براي آن ها يكي از كالاهاي استراتژيك با «بالاترين درجه اهميت» است. با توجه به اطلاعات و آمار و ارقامي كه در باره ساير اقتصادهاي توسعه يافته و در حال توسعه ( مثل هند و برزيل) در دست است به نظر مي رسد كه آنها نيز چنين نگاهي به نفت دارند يعني ماده اي استراتژيك با « بالاترين درجه اهميت». خب نگاه چيني ها به ماده نفت چه ربطي به بحث ما دارد؟ ربطش به گمانم خيلي روشن است ، چين پرشتاب ترين رشد اقتصادي در دنيا را دارد، رشد اقتصادي چين در 13 سال گذشته اكثرا دورقمي بوده وهمين ويژگي ، در كنار جمعيت بالا، نفوذ فرهنگي قدرتمند در منطقه، موقعيت وهمچنين وسعت جغرافيايي مناسب و ساير عوامل ديگر اين كشور را در موقعيت جدي ترين نامزد براي تصاحب جايگاه « مهم ترين قدرت جهان » در 50 سال آينده قرار داده. پيامد منطقي رشد اقتصادي دو رقمي عطش بسيار براي انرژي است. اقتصاد چين با وجود اين كه اكثر ويژگي هاي مهم يك سرمايه داري شديدا ليبرال را دارد اما جالب اين است كه پيوند اين اقتصاد با برنامه ريزي متمركز قطع نشده و نقش دستگاه بوروكراسي در جهت گيري هاي اقتصادي كماكان تعيين كننده است. بوروكرات هاي چيني( به دلايلي- از جمله اين كه چين نظام نمايندگي معتبري ندارد- اين لفظ را از تكنوكرات مناسب تر مي دانم، گرچه برخي ويژگي ها ي ديگر استفاده از لفظ تكنوكرات را موجه تر جلوه دهد) تجربه نزديك به دو دهه رشد اقتصادي پيوسته و كم نظير را دارند، آن ها به خوبي با نيازها ولوازم رشد و توسعه گرايي آشنا شده اند و دانش « تجربي» و « عملي» رشك برانگيزي در اين زمينه اندوخته اند. آنها به خوبي مي دانند كه براي تداوم و حفظ آهنگ اين رشد چه مواد و كالاهايي به كارشان مي آيد وچه چيزهايي نه. به همين دليل فهميدن اين نكته كه مسئولان چيني نفت را در زمره كالاهاي با « بيشترين اهميت استراتژيك» محسوب مي كنند بسيار بيشتر از هر جور مقاله آكادميك به ما كمك مي كند تا پي به« ارزش استراتژيك » نفت در دنياي امروز ببريم. اما بحث نگاه چيني ها به نفت يك فايده مهم ديگر دارد و آن اين كه به شكلي غير منتظره با بحث « بحران دارفور» كه در مطلب آقاي روح به آن اشاره شد، پيوند مي خورد. اعتراف مي كنم كه خودم تا يك سال قبل نمي دانستم كه بازيگر پشت پرده « دارفور» كشور چين است. هنوزهم خيلي ها ( حتي در ميان روشنفكران و روزنامه نگاران غربي) اين موضوع را نمي دانند. شايد به دليل اين كه چيني ها بي سر و صدا تر و موذيانه تر از غربي ها عمل مي كنند.« دارفور» يك منطقه نفتي است و درگيري هاي مسلحانه ميان دولت مركزي و ساكنان غير عرب اما مسلمان آنجا، ريشه در همين قضيه دارد. خودم اين موضوع را طي يك گفتگو با دوست عزيزم آقاي ناميرا.ق.د فهميدم و بعد كه پيگيري كردم ديدم درست است. اما فعلا هدف كامنت فعلي پرداختن به موضوع « دارفور» نيست.

5- اما چرا نمي توان از دريچه « قيمت» ( خواه اين قيمت يك دلار باشد و خواه دويست دلار) ارزش استراتژيك نفت را تبيين كرد؟ چرا قيمت ها تنها بخشي ناچيز از ارزش استراتژيك آن را منعكس مي كنند؟ اگر سطور پيشين را خوب خوانده باشيد احتمالا به دلايل اين موضوع پي برده ايد. نفت يك كالا، يك محصول، يك ماده استراتژيك آن هم با « بالاترين درجه اهميت» است، اين درست كه من از چيني ها مثال زدم اما در مورد غربي ها قضيه بديهي تر است و دست كم به همان اندازه صدق مي كند. كارشناسان غربي، چه راست گرا و چه چپ گرا، و حتي مسئولان آنجا خيلي راحت تر از چيني ها راجع به اهميت و جايگاه نفت به عنوان يك ماده استراتژيك مهم اظهار نظر مي كنند و در اين مورد خاص توافق تقريبا كامل وجود دارد. ممكن است در ميان آن ها اختلافاتي بر سر اين كه جنگ عراق بر سر نفت بوده يا نه وجود داشته باشد، اما هيچ كس در آن جا منكر اين نكته كه نفت كالايي استراتژيك است نمي شود. دليل اين كه نمي توان از دريچه «قيمت» ارزش استراتژيك نفت را تعيين كرد هم دقيقا در همين ويژگي « فوق العاده استراتژيك» بودن آن نهفته است. « ذات» كالاهاي با «اهميت استراتژيك فوق العاده بالا» به گونه اي است كه اساسا نمي توان همواره و در هر حالتي ميان « ارزش استراتژيك» آن كالا ها و « قيمت» شان رابطه مستقيم برقرار كرد و آن دو را يكي گرفت. همين ماده « آب» را در نظر بگيريد، حال تصور كنيد كه كسي بيايد ارزش و اهميت ماده اي چون آب را بر اساس قيمتي كه وزارت نيرو براي هر ليتر آن تعيين كرده ( و آب بها را بر اساس آن صادر مي كند) تبيين كند. خنده دار نيست؟ حتي يك بچه دبستاني هم مي داند كه اگر جريان آب تنها به مدت سه روز به طور كامل بر روي ساكنان خشكي هاي كره زمين قطع شود چه فاجعه اي رخ خواهد داد، نه فقط آب لوله كشي و شهري تصفيه شده ، بلكه هر نوع آب شيرين حتي همان آب آلوده و گل آلود رود خانه ها. اولين قربانيان چنين سناريويي ده ها هزار بيمار در سراسر جهان خواهند بود. اما اگر اين قطع آب طولاني تر شود نه فقط بيماران كه كليه ي اشكال حيات بر روي خشكي ها، از انساني گرفته تا گياهي، در معرض تهديد نابودي قرار خواهند گرفت. اما اگر ديگر برنجي روي زمين كشت نشود چنين فاجعه اي رخ نخواهد داد.« جايگاه» و« اهميت ذاتي» آب به عنوان يك ماده حياتي و حيات بخش در نظام زيستي خشكي ها فراتر ازقيمتي است كه فلان يا بهمان ارگان براي آن تعيين كرده ( اين قيمت ها مي تواند تابعي از فراواني يا كميابي باشد اما بحث من اصلا اين نيست). نفت در اقتصادهاي صنعتي ، به ويژه از اوايل قرن بيستم به آن سو، چنان جايگاهي پيدا كرده كه از بسياري جهات با جايگاه « آب» در كليت نظام زيستي قابل مقايسه است، و به نظر مي رسد كه دست كم تا سه دهه ديگر اين جايگاه را حفظ خواهد كرد. كم ترين تاثير قطع دراز مدت جريان نفت بر نظام اقتصادي كنوني كشورهاي صنعتي فروپاشي و ركود بسياري از صنايع كليدي خواهد بود، طوري كه صنعت توريسم در مقابل آن اصلا به چشم نخواهد آمد، تازه با بنزين ليتري بيش از 2000 دلار( اگر اصلا بنزين به اندازه كافي وجود داشته باشد) آيا صنعت توريسم از چنين مهلكه اي جان سالم به در خواهد برد؟ مي بينيم كه سناريوي قطع نفت واكنشي زنجيره اي را در پي خواهد داشت و هيچ صنعتي، از صنعت سينماي هاليوود گرفته تا صنعت اتوموبيل سازي، از آثار مخرب آن در امان نخواهد بود و كل ساختار اقتصادي انرژي محور فعلي دچار آسيبي بي سابقه خواهد شد. طوري كه ضرر و زيان ناشي از چندين يازده سپتامبر هم در مقابل آن هيچ خواهد بود. وقتي اقتصاد كلان و كل سيستم وصنايع كليدي و حياتي آن( نه فقط در آمريكا كه در كل كشورهاي توسعه يافته و ثروتمند) تا اين حد آسيب ببيند بديهي است كه اختلال ناشي از آن حتي دامن فعاليت هايي كه هيچ ارتباطي با نفت ندارند را هم خواهد گرفت. حتي هزينه 500 ميليارد دلاري آمريكا در عراق هم رقمي ناچيز خواهد بود. نفت مقوله اي پيچيده وچند بعدي است و از دريچه « قيمت» نمي توان به جايگاه آن پي برد. مهم ترين واساسي ترين اشكال آن محاسبه هم همان نگاه « تك بعدي» به مقوله پيچيده و چند بعدي نفت بود، حتي آن مشكل ديگر موجود در آن محاسبه يعني « نگاه ايستا» ( كه آن هم مشكل بزرگي بود) در سايه مشكل اصلي، كه همانا « نگاه تك بعدي» حاكم بر آن بود، رنگ مي باخت.

6- حرف بسيار است وتازه به قسمت جذاب بحث رسيده ايم. هنوز بحث اين كه به چه دليل آمريكا ، مطابق انتظار من و بر خلاف انتظار اكثر سياسي نويسان، در عراق شكست خورد را باز نكرده ام. علاوه بر اين كلي حرف در مورد عمليات آمريكا و ناتو در يوگوسلاوي هم دارم. اين كه آيا واقعا، آن گونه كه قوچاني اعتقاد دارد و يكي دو بار هم در مقالاتش گفته ، پشت اين عمليات انگيزه هاي انسان دوستانه نهفته بود يا برعكس، آن گونه كه من اعتقاد دارم، مسئله به ظهور ناسيوناليسم توسعه طلبانه صرب و هويت گرايي ارتودوكس مربوط مي شد و اين كه اين دو عنصر چگونه مي توانستند به عنوان عامل بي ثبات كننده با قابليت تخريبي بالا درقلب اروپا عمل كنند . اين كه چه طور ميلووشويچ كه آدمي چپگرا و غير مذهبي بود متوجه قابليت هاي موجود در اين دو عنصر شد و اين كه چگونه روسيه، كه به دلايل فرهنگي و مذهبي متحد صربستان بود، صاحب فضايي حياتي شده بود و چرا مي بايست از اين فضا محروم شود. اين كه چگونه غول ناسيوناليسم صرب و هويت گرايي ارتودوكس مي بايست قبل از آن كه درست و حسابي از خواب طولاني اش بيدار شود و پر و بال بگيرد وخسارات بيش از اين به بار آورد، به سرعت به داخل بطري اش بازگردانده مي شد.... خلاصه اين كه آن چه آمد حتي يك دهم حرفهايي كه دارم نيست. بخش هايي از آن مي ماند براي فرصت هايي ديگر. البته اگر بهانه لازم پيدا شد و اگر خودم وقت و حوصله كافي داشته باشم.

نويسنده: شاهد يگانه