.
.

صميمانه تر
يادداشت‌هاي محمدجواد روح


 

۱۱ فروردین

نظر لطف دکتر کاشی به حاشیه من

استاد عزیز، جناب دکتر کاشی بر من منت گذاشتند و در مورد حاشیه‌ای که بر مطلب ایشان نوشته بودم، مقاله‌ای تازه نوشتند. فعلا متن مقاله را در اینجا می‌آورم و از دوستان و بزرگان هم ورود به بحث را خواهانم. اگر خودم هم فکرم به جایی رسید، شاید حاشیه‌ای تازه بنویسم. همچنین، آقای «مرتضی کریمی» از دوستان دکتر کاشی که اخیرا به جمع وبلاگ‌نویسان پیوسته، در مقاله‌ای به این بحث وارد شده که خواندن آن را نیز توصیه می‌کنم. متن مقاله دکتر کاشی در ادامه آمده‌است.

بحران ایده و کلام
دوست عزیز، جناب آقای محمد جواد روح، حاشیه‌ای بر یادداشت من نوشتند، اجازه بدهید من نیز متقابلاً بر یادداشت ایشان حاشیه‌ای بنگارم.من از امتناع گفتگو سخن گفته بودم، ایشان در روایت انتقادی خود از بحث من، عنوان بحران ایده و کلام را نشانده‌اند. گناه این وضعیت را نیز به گردن جناح مقابل دوم خرداد انداخته‌اند که با ایجاد بن بست رویاروی خواسته‌های بازیگران دوم خرداد، جامعه را از گفتگو پشیمان کرده‌اند و بخش عظیمی را منزوی و بخشی دیکر را نیز به دنبال تعقیب خواسته‌های گوناگون و پراکنده فرستاده‌اند.


من نه تنها تعبیر زیبای بحران ایده و کلام را نقد یادداشت خود نمی‌دانم، بلکه اتفاقاً بر این باورم که ایشان لایه‌ای عمیق‌تر در بحث گشوده‌اند. من با مفهوم بحران ایده و کلام امکان بهتری برای توضیح شرایط امتناع گفتگو دارم.


تصور من این است که ایجاد بن بست در مقابل پیشبرد یک ایده، نه تنها نباید آن را از جاذبه بیاندازد، بلکه به خلاف، باید هر چه بیشتر بر جاذبه آن بیافزاید. مگر غیر از این است که در تجربه سه دهه گذشته، یکی از عوامل ایجاد جاذبه برای هر کالا، ایجاد مشکل و ممنوعیت از طرف نهادهای نظام سیاسی بوده است. هر کتاب و موسیقی و سخنی که موضوع مخالفت قرار گرفته، در بازار حاشیه با جاذبه‌ای باور نکردنی به فروش رسیده است. حال ایده دمکراسی از چه قماش متفاوتی بوده است که فکر می‌کنیم به دلیل بن بست نظام سیاسی جاذبه خود را از دست داده است؟


من می‌خواهم مدعی شوم که سرمای فضای سیاسی امر پیچیده‌ای است که عنوان بحران ایده به خوبی آن را بیان می‌کند. اما به شرطی که بیش از این در باب عمق این تعبیر گفتگو کنیم. وقتی می‌گوئیم بحران ایده چه مقصودی داریم. آیا مقصودمان این است که ایده روشنی نیست تا عمل اجتماعی و سیاسی را بر آن بنا کنیم؟ مگر دوم خرداد بر ایده روشن و دقیقی استوار بود؟ مگر انقلاب سال 1357 در ایران بر ایده روشنی استوار بود؟ انقلاب مشروطه چطور؟ اجازه بدهید ادعای بزرگ‌تری کنم، کدام جنبش در سطح بین المللی بر ایده روشن و دقیقی که به دقت راهنمای عمل باشد استوار است؟ کمی در باب جنبش دانشجویی 1968 مطالعه کنید و ببینید در آنجا چه اتفاقاتی افتاد؟


به نظرم تصور خود از بحران ایده یا فقر نظری را باید عمیق‌تر کنیم. هر حرکت سیاسی نیازمند ایده راهنما هست، اما ایده‌ای که شور و جنبش می‌آفریند، تنها بر جوهر ادراکی خاص استوار نیست. هر ایده‌ای که ظرفیت پیدا می‌کند تا در عمل اجتماعی ظاهر شود و حرکت بیافریند، دست کم حاوی دو بعد است: اول جوهر ادراکی است. به این معنا که مجموعه‌ای از باورها حول و حوش مسائل مختلف است. اما مساله تنها به جوهر ادراکی خلاصه نمی‌شود. ایده‌های قدرتمند در عرصه عمل اجتماعی و سیاسی حاوی جوهر تحریکی نیز هستند.


جوهر ادراکی دوم خرداد نه تنها حقانیت و صدق خود را از دست نداده است، بلکه شاید به واسطه تجربه دو ساله دولت جدید صدق و عقلانیت‌اش افزون‌تر نیز شده باشد. اما اگر گرمابخش فضای عمومی نیست و عرصه سیاسی را گرم نمی‌کند به واسطه ابعاد غیر ادراکی ایده مذکور است. منظومه گفتاری دوم خرداد دیگر قدرت تحریکی ندارد.


یک ایده برای آنکه واجد قدرت تحریکی باشد، باید واجد امکان‌های مخلتفی باشد. از جمله آنکه: یک ایده باید بتواند تخیلات فردی و جمعی را برانگیزاند. به نحوی که مردم بتوانند امکان زندگی در وضعیتی متفاوت را ترسیم کنند. ایده باید آن وضعیت متفاوت را چندان مطلوب ترسیم کند که افراد را به حرکت برانگیزاند. علاوه بر تخیل، گفتارهای سیاسی باید عواطف فردی و جمعی را نیز برانگیزانند. افراد صرفاً به واسطه تخیلات خود اقناع نمی‌شوند بلکه باید چنان عواطف خشم و لطف‌شان را برانگیخت که کسی را دوست بدارند و از کسانی نیز ابراز انزجار کنند.


یک ایده علاوه بر تحریک تخیل و عواطف جمعی، باید چنان با ارزش‌ها و هنجارهای عمومی انطباق یابد که که از حیث اخلاقی نیز برانگیزاننده باشد. ایده چگونه می‌تواند مردم را به حرکت برانگیزاند مگر آنکه بتواند کنشگر خود را قانع کند که وضعیت موجود غیر اخلاقی است و صبوری کردن بر این وضعیت غیر اخلاقی مجاز نیست. علاوه بر آن مخاطب خود را قانع کند که تحقق وضعیت مطلوب نیز که در عالم خیال تولید شده، اخلاقاً ضروری است.


اگر ایده این همه را داشته باشد، اما نتواند مردم را به عملی برانگیزاند که برای مردم آشنا و مطلوب است، ایده بازهم آن ایده‌ای نخواهد بود که عرصه عمومی را گرم کند. بنابراین باید بگردید و در الگوهای سنتی و مدرن رفتار جمعی الگوهایی را اختیار کنید که برای مردم مطلوبیت دارد.


با این مقدمات، ایده را نباید صرفاً به جوهر ادراکی آن نسبت داد. ایده‌ها هنگامی که به عنوان بخشی از حیات زیسته مردم ظاهر می‌شوند، و علاوه بر عقل و خردشان، احساس و عاطفه و تخیل و عادات آنها را نیز تحریک می‌کنند راهنمای عمل می‌شوند. تصدیق می‌کنید که اینهمه را ایده‌ها خود خلق نمی‌کنند. ایده‌ها در همه این زمینه‌ها وابسته به امکان‌های موجود در زمینه اجتماعی و فرهنگی‌اند. اسطوره‌ها، باورها، عقاید عمومی، سنت‌ها، خاطرات و ... امکان‌هایی است که ایده‌ها تنها به شرط تغذیه از آنها قادرند جوهر ادراکی خود را بفروشند و بازاری برای آن بیابند. با این تعبیر، ایده‌ها هنگامی به ایده‌های زنده و گرما بخش در عرصه عمومی بدل می‌شوند که نسبتی وثیق با اینهمه پیدا کنند.


بر من خرده نگیرید که پس ایده‌ها چطور می‌توانند منشاء تحول باشند. ایدئولوژی‌ها بیش از حد در خصوص تحول بخشی خود گزافه می‌بافند. نه آنکه منشاء تحول نیستند. اما توان آنها برای تحول بخشی در یک حوزه معین، به بهای ریش پهنی است که در بسیاری دیگر از حوزه‌های دیگر حیات اجتماعی به گرو نهاده‌اند. به عبارتی دیگر، رادیکالیسم و تحول خواهی موثر منوط به سازش‌ها و بنیادهای محافظه‌کارانه کثیر امکان‌پذیر می‌شود..


با این مقدمات، من از جناب روح می‌پرسم گناه سرمای فضای عمومی را تا کجا باید صرفاً به گردن مخالفان دوم خرداد انداخت. ساختار معرفتی ایده دوم خرداد، برای ستیز با روایت ایدئولوژیک حاکم، چیزی نبود جز ایده تخیل زدا، زائل کننده حوزه عواطف در حوزه سیاست، گشاینده زبانی عاری از ارزش‌های اخلاقی آشنا در حوزه عمومی. اینهمه به مدد بنیادهای عقلانی لیبرالیسم، فضای عقلانی را می‌گشود، اما عملاً عرصه سیاست را کم مشتری و سرد ساخت.


البته در کوران آن ستیز، ایده دوم خرداد به نحوی ناخواسته، فضای عاطفی و برانگیزاننده خیال تولید کرد. اما با به بن بست رسیدن آن ستیز، ایده دوم خرداد ماند و سرمایی که خود در عالم و آدم درافکنده بود. بنابراین بن‌بست در پیشبرد خواسته‌های دوم خرداد نبود که مولد بحران ایده بود. خالی بودن ایده از امکان پیوند با حوزه زیست جمعی بود که آن را در تولید یک فضای گرم ناکام می‌نهاد. فی الواقع ایده دوم خرداد به نحوی عارضی در موقعیت ستیز، خیال افکن بود و عاطفه برانگیز. پایان ستیز پایانی برای حیات اجتماعی و فرهنگی آن نیز بود.


بگذارید پیش‌تر روم. سرمای آن ایده، زمینه‌ساز فعال شدن حوزه‌های حاشیه اجتماعی بود که موفق به سازمان دادن به هسته‌های منسجم مقاومت در مقابل ایده هژمونیک دوم خرداد شدند و دست کم برای گروه‌های محدود اما موثر، فضای گرمی برای کنش سیاسی ساختند و ساده‌تر از آنچه به تصورمان بیاید به تغییر موازنه در عرصه سیاسی کمک کردند.

به نظرم بحران ایده یا فقر نظری که از آن سخن می‌گوئیم، ناشی از ساده اندیشی در باب ایده برانگیزاننده در حوزه سیاست است. روشنفکران به نحوی شگفت انگیز تصور می‌کنند آنچه را معقول یافته‌اند کافی است تا ایده راهنمای عمل سیاسی و گرم کننده حوزه عمومی باشد. شاید به همین جهت است که به قول خانم سارا شریعتی روشنفکران به قبیله بسته‌ای بدل شده‌اند که خود می‌گویند و خود می‌شنوند.




TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/943



 نظرات

در مورد پستي كه درباره سفرت با ما نوشتي عرض كنم كه الهي چشتو بگيره.
ميديدم كه از زور ناراحتي و دلتنگي چه ريسه هايي ميرفتي از خنده. تازه اگه نميترسيدي بياييم شيراز يك هفته ديگه ما رو نگه ميداشتي. آخه نميگي ممكنه يكي از همسفرات وبلاگتو بخونه؟؟

نويسنده: حسین نورانی

 

نوروز مبارک. تصمیم گرفته ام با آغاز سال ۸۶ در فضای مجازی اینبار با نام خودم

سید سعید میرمحمدی بنویسم... بعد از انحلال کانون حقیقت توسط دوستان

مهرورز این فضای مجازی شاید تنها جایی باشد که بتوان در آن آسوده خیال تر!

نوشت پس می نویسم!

نويسنده: saeed

 

سلام...چشم مي خوانيم و اگر خودمان را در اين حد ديديم چيزي هم مي نويسيم...علي الحساب شما پست ما رو در مورد حزب بخوانيد تا خدمت برسيم.

نويسنده: بهروز شجاعي

 

http://talfiigh.blogspot.com/ شايد شما بتوانيد كمكم كنيد .

نويسنده: mercede

 

آقای روح عزیز
ای کاش من هم به مقاله ی شما لینک می دادم، لطفا جهل مرا به پای تازه کار بودنم بگذارید. سپاسگذار از لطف شما.

نويسنده: مرتضي كريمي

 

هيچي


نويسنده: رسول