.
.

صميمانه تر
يادداشت‌هاي محمدجواد روح


 

۷ اسفند

محصول نهایی دین دولتی

این روزها بحث درباره سؤالات توهین‌آمیز منتشرشده در آزمون ضمن خدمت فرهنگیان بالا گرفته‌است. هر چند بحث‌های امروز، در حد جنجال‌هایی که در زمان دولت خاتمی بر سر مسایلی به مراتب کوچک‌تر شکل می‌گرفت، نیست.

اما در حاشیه این ماجرا، ماجرایی دیگر خودنمایی می‌کند که به نظر من،شایسته‌است متدینین واقعی برای آن گریبان چاک دهند. این قضیه، نوع واکنش سه‌تن از مراجع تقلید نسبت به این مساله است.

اگر به اخبار خبرگزاری ایرنا از دیدار دیروز فرستاده وزیر آموزش و پرورش با چند تن از مراجع دقت کنیم، ملاحظه می‌شود بیش از آنکه در این سخنان اعتراض و اعلام نارضایتی از توهین به پیامبر اسلام دیده شود، تاکید بر بی‌عیب و ایراد بودن ساختار دولت و اعلام وفاداری به حکومت هویداست. کار به جایی می‌رسد که کاسه این متولیان دین، از آش مجلس همسو با دولت هم داغ‌تر می‌شود و نسبت به علنی‌شدن ماجرا از سوی مجلس انتقاد می‌کنند!

جا دارد به ساختار جمهوری‌اسلامی تبریک گفت که در کمتر از سه‌دهه روحانیت و مرجعیت آزادیخواه دوران مشروطه و نهضت ملی و انقلاب اسلامی (و حتی مراجع محافظه‌کار اما مؤثری چون آیت‌الله العظمی بروجردی) را بدین نقطه رسانده‌است.

نگاه کنید:
اظهارات آیت‌الله مکارم شیرازی

اظهارات آیت‌الله نوری همدانی

اظهارات آیت‌الله جوادی‌آملی

بازتاب این مطلب وبلاگ در روزنامه «کیهان»   

بیانیه تحلیلی جبهه مشارکت در مورد توهین به پیامبر اسلام


سخنان دکتر سید هاشم آقاجری در همین زمینه




TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/912



 نظرات

سلام. پست قبلي ات را خواندم. درباره اش هم حرف دارم. به زودي مي آيم.فتح باب جالبي است.منتظر باش برادر.

نويسنده: مريم شباني

 

سلام...جواد جان چند تحليل مي توان اراپه داد كه يكيش رو اينجا مي نويسم....ساعت صفر عاشقي...مجنون منتظر ليلي در ايستگاه قطار است...عقربه ها را با دو چشمش به سرعت دنبال مي كند و مي ترسد كه مبادا لحظه اي از ثانيه شمار عقب بيفتد.....صداي سوت قطار از دور از پشت كوهي از خردادآباد مي آيد چيزي راه تا تيرآباد نرسيده است....و مجنون هم از اهالي تيرآباد است.....نزديك تر مي شود...سياهه قطار از دور پيدا مي شود....لبخند و اشكي و قلبي... لحظه اي ترمز مي كند....ليلي مي گويد مجنون تو هم بيا بالا بايد برويم تا قله ها را فتح كنيم و جهاني شويم....جماعتي همراه با مجنون سوار مي شوند به خيال آنكه جشن در قطار برگزار مي شود...دودوچي چي...از آبادي ها يكي مي گذرند و توقفي و دستي و قولي و لبخندي و تحفه اي......مجنون كمي از دست ليلي ناراحت است.....ليلي دلبري مي كند و مجنون را فراموش كرده......ناگهان خوابي و ترسي و فرستاده اي براي مجنون كه من را ببخش.....قطار همچنان مي رود با آنكه گفته بود مرا ببخش همچنان دلبري مي كرد و همه را به خود مشغول كرده بود....سوالي و اهانتي و عصبانيتي...بهانه اي مي شود براي آنكه هر آنچه كه در دل مجنون بود است تلافي شود ...عزم را جزم كرده....اما در همين لحظه بلندگوها قطار اعلام مي كند: مسافران عزيز قطار ما به كاپيتاني ليلي ترمز بريده است و باز ترسي و هراسي و سكوت....طولاني بود و شايد هم كمي آبكي!

نويسنده: بهروز شجاعي

 

آخه شد يك بارَ فقط براي يك ماه آروم بشيني و شهر رو به هم نريزي؟
انگار منصور اون آوازش رو واسه تو خونده.
اقلا به خاطر بچه‌ات بي‌خيال شو.

نويسنده: آدم