یلدا بازی تا چهارشنبه سوری!
اول نمیخواستم وارد بازی شوم. چون مثل خیلی از دوستان، زیاد توجیه نبودم. اما وقتی یلدابازیهایی از قبیل مطلب دکتر ارغندهپور و آقای ابطحی را خواندم، دیدم نکات جالبی دارد که برای من، بعنوان کسی که تقریبا از نزدیک با روزنامهنگاران و فعالان سیاسی اصلاحطلب ارتباط دارم، کاملا تازه بود؛ پس، طبیعتا برای آن دسته از مخاطبان وبلاگها که چنین ارتباطی هم ندارند، میتواند جالبتر باشد.
در کنار این نکته، یادداشت خواندنی مهدی جامی در تحلیل تجربه یلدابازی هم بخوبی نشان میداد که قضیه شوخی-شوخی (و به عبارتی «بازی-بازی»)، جدی شده و یک تجربه تازه ایرانی را در فضای وبلاگها شکل دادهاست. تجربهای که از نظر زمانی هم، پس از فضای خاص انتخاباتی هم مفید و نشاطآفرین بود.
اما پنجگانه من:
1- معمولا در بحث های همگانی، دیر میرسم یا دیر وارد میشوم. در عوض، در برخی مسایل، زود وارد میشوم، اما میبینم کس دیگری حتی از همفکرانم وارد نمیشود و بهاصطلاح پشتم خالی میماند.
نمونه دیر رسیدن به بحثهای همگانی هم، همین یلدابازی که تقریبا من در آستانه چهارشنبهسوری به آن رسیدم (البته از دعوت دیرهنگام دوستان هم بود که در نهایت، یزدان دوستداشتنی و دکتر ارغنده زحمتش را کشیدند). در عوض، در قضیه پلیتکنیک با آن سرعت و شدت به میدان آمدم و جز معدودی از «یاران صادق»! کسی با ما نماند.
بگذریم. بههرحال، این هم از ویژگیهای من است که مخصوصا از زمان ورود جدی به حوزه کار روزنامهنگاری سیاسی، هر از چند گاهی با آن مواجه شدهام. (ضمنا نمیدانم این بند اصلا ربطی به یلدابازی داشت یا مرتکب تخلف از قوانین بازی شدم؟).
2- کودکیام در خیابان قالیشویی شیراز گذشت. البته چندباری نام چند شهید را روی آن گذاشتند، اما هنوز هم نه من و نه خیلی از ساکنان آن خیابان، نام رسمیاش را نمیدانیم. 18 سال از عمرم در آنجا گذشت و هنوز هم خانه پدری همانجاست. تا وقتی من بودم، جزو جنوب شهر بود. اما در این مدتی که به تهران آمدهام، ترقی کرده و تقریبا جزو مرکز شهر محسوب میشود. ظاهرا مشکل فقط قدم من بود!
یکی از تصاویر خانه پدری، نیمهشبی بود که یکی از بچههای محل که دو سه سالی از من بزرگتر بود، پشت پنجره اتاق خوابم گرفتند به جرم حمل و توزیع مواد مخدر. از سر و صدایش و فحشها و التماسهایی که میکرد،از خواب پریدم. البته این اتفاقات در محل ما کم نبود. اما هیچوقت،چنین نزدیک به من و چنین بهیاد ماندنی رخ نداد.
آن پسری هم که دستگیر شد، برای خودش حکایتی داشت. از بچههای آبادان بود و برادرش سالها در اسارت عراق. مادر و پدر پیری داشت چشمانتظار یوسفشان.پدرش اصلا در محل معروف نبود. اما مادرش از آن زنان بود که صبح زود پاشنه کفش را میکشید و بیرون میزد. خیال بد نکنید. شیرزنی بود زبانآور. بش میگفتند «اوشین»! چون مثل ستاره آن سالهای تلویزیون ایران، چرخی داشت که در محل میگشت و ماهی میفروخت.
وقتی پسرک را به جرم حمل مواد گرفتند، فیالفور دلم رفت سمت آن زن. هنوز هم تا یاد محلهمان میافتم، خودم را میگذارم جای او. آن از پسر اول،این از پسر دوم،آن هم از شوهر که مرد خانهاش،این زن بود.
3- مسجد محلمان همنام همین مسجد هفت تیر تهران بود:«مسجد الجواد». یکی از عشقهای کودکی در کنار فوتبال از صلات ظهر تا تنگ غروب با پای برهنه (به قول جنوبیها و شیرازیها:«پاپتی»)، این بود که اقامهگوی مسجد محل بودم.البته رقیب سرسختی هم داشتم به اسم «جمال» که خانهشان به مسجد خیلی نزدیک بود و زودتر از من میرسید و به همین خاطر هم، او بیشتر اقامه میگفت.
به هرحال، دوران ابتدایی خیلی با فرائض شرعی حال میکردم و زیاد هم به خاطر اجبار مدرسه یا خانواده هم نبود. گرچه بعدها، آن حال از دست رفت، اما همیشه رابطهای رفاقتی با خدا داشتهام و در این رابطه هم، ضرر نکردهام.
4- از کودکی از رقابت تشکیلاتی خوشم میآمد. در مدرسه شاگرد زرنگی بودم و رقیبم هم دانشآموزی به نام «مرزبان». یادم میآید گروهی تشکیل داده بودیم و مقابل هم بودیم. البته این رقابت سالم هم معمولا به خشونت و درگیریهایی در زنگ تفریح میکشید.
یک بار هم کلاس پنجم که بودیم، دو تا از شاگردهای نسبتا تنبل کلاس که هر یک در یکی از گروهها بود، در خیابان دعوایشان شده بود و این دعوا به کلاس هم کشید و بساط رقابت تشکیلاتی هم تقریبا جمع شد.
5- دبیرستان ملاصدرا از مدارس مهم شیراز است. چسبیده به اداره آموزش و پرورش ناحیه یک و روبهروی سالن تختی.من هم آنجا میرفتم.
یک روز در آزمایشگاه شیمی، چند ماده با هم مخلوط شد و انفجار و برهم خوردن کلاس.زنگ بعد، موقعی که دبیر درس میداد یک کاغذ A4 را تا کردم و بالای یک طرفش لوگویی کشیدم با عنوان «نگاه امروز». داخل آن هم گزارشی از ماجرای انفجار نوشتم و کاریکاتوری هم در پشت جلد (قبلا گفتهام که دستی هم در کاریکاتور داشتم).این شد اولین کار مطبوعاتی من.
کمکم ادامهاش دادیم و با چندتا از بچهها تحریریهای برایش درست کردیم که الان اسم کریم رضایی،مسعود ذاکر عباسعلی،محمد رضا رستگار،امین رادمهر، محمد علی زارع و بابک دیهیم را از آنها به خاطر دارم.
سال بعد در پیشدانشگاهی، کار را جدیتر کردیم. یکی از بچهها که پدرش در روابطعمومی پتروشیمی بود،قاچاقی و با استفاده از امکانات عمومی! کار تکثیرش را انجام میداد. یک بار هم یکی از بچهها که دخترباز قهاری بود (و الان اسمش یادم نیست)، تعدادی از یکی از شمارهها را از طریق دوستان فرستاد به دبیرستان دخترانه. نزدیک بود همین کارمان را خراب کند. نشریه آنجا لو رفته بود و کار ما هم به مدیریت مرکز پیشدانشگاهی کشید.
خوشبختانه، با زبانبازی توانستیم هم از تنبیه انضباطی در برویم و هم از مدیر مرکز، قول همکاری با نشریه را بگیریم. البته او اول میخواست ما را بفرستد زیر دست معاونت پرورشی و حس و حال نشریه را بگیرد. اما ما مقاومت کردیم و در نتیجه، امتیاز گرفتیم و امتیاز هم ندادیم.
جالبتر آنکه با پررویی، نشریه را بردیم در غرفه خانه روزنامهنگاران جوان در نمایشگاه مطبوعات که سال 75 در شیراز بود، به نمایش گذاشتیم و از همانجا هم با امین عسلی عزیز، پسر مدیر مسؤول روزنامه عصر شیراز آشنا شدم و از طریق او به این روزنامه رفتم. از 18 سالگی تاکنون هم در مطبوعاتم.
6- چون در مورد بند اول شک دارم، بند ششم را هم مینویسم. دوستانی که به خاطر مشارکتی بودن به اشکال گوناگون ما را مینوازند، بد نیست این را هم بدانند که قبل از مشارکت، من دو سال (77 و 78) در حزب اسلامی کار عضویت داشتم.
اولین جایی هم که همسرم را دیدم و زمینه ازدواجمان شد، همانجا بود. اما غیر از این خیر، انصافا جوانان خوبی در آنجا بودند و چه خوب میشد اگر آن فضای فعالیت ادامه پیدا می کرد. به هر حال، یاد دوستان بخیر.
و اما دعوت: دکتر مصطفی معین- دکتر یدالله اسلامی- حسین نورانینژاد - دکتر محمد جواد کاشی - سعید حبیبی - احمد رضا حائری و عباس عبدی ( با وجود توضیحش).
نکته: اگر همسرم هنوز هم مینوشت، صدر لیست بود.
|
TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/872
|
1) دلت رفت سمت اون زن!!!!؟؟؟؟؟ چشم خانومت روشن من جاي خانومت بودم يه تار مو تو سرت نميزاشتم....
2) اقامه گوي مسجد!!!!؟؟؟؟ آنهم به قيمت رقابت با يك بدبخت ديگه؟ من كه ميدونم در پس اين مساله كه اون بيشتر اقامه ميگفت هم يه سياست كثيف پنهان از جانب تو وجود داشته.... تازه به غير از همنامي مسجد الجواد محلتون در شيراز با مسجد ميدان هفت تير تهرانَ آن مسجد با خودتم همنام بود، اي روزگار....
3) تو از همون موقع تو كار تشكيلاتي وارد بوديَ حالا راستشو بگو اون بنده خدا مرزبان زنده است يا....
4) در اين مطلبت دو بار بوي دختر بازي اومدَ واقعا كه....
5) اي زن ذليل تشكيلاتي اقامه گوي رياكار عاشق پيشه ......
دبيرستان ملاصدرا مي رفتي اقاي روح؟ من هم 4 سال( از 70 تا 74) دانش آموز همان جا بودم. شما رشته رياضي بودي يا تجربي؟!!! ميشه بگين در چه سالهايي اونجا درس ميخوندين؟؟
خوب بازي مي كنيد. در مورد تجربه اين بازي در وب لاگ ها ي فارسي زبان به نظرم نسل جديدي را معرفي كرد. راستي به همسرتان سلام برسانيد . روزنامه خرداد و فتح و حتي مناطق آزاد اگر اشتباه نكرده باشم با هم بوديم.
پانزده سال پیش دوستم را قانع کردم که تماس با رادیوهای خارجی اشکالی ندارد و اطلاعات با این مسائل کاری ندارد ولی هر چه سعی کردیم نتوانستیم بنابر این از اپراتور رزرو مکالمات بین المللی خواستیم رادیو آمریکا را برایمان بگیرد و او چنین کرد ولی دوستم در شروع صحبت ترسید و تلفن را قطع کرد ما هردو در تردید بودیم که دوباره اپراتور مخابرات به ما زنگ زد و با لحنی لات گونه پرسید چرا قطع کردید و ما گفتیم ببخشید و او دوباره صدای آمریکا را برای ما گرفت بعد از اینکه دوستم یک دهن داریوش خواند و قطع کردیم من گوشی را برداشتم تا با منزل تماس بگیرم که این پیام را شنیدم مشترک گرامی تلفن شما تا اطلاع ثانوی مسدود است !
تازه چند ماهی بود که سفارت عراق بازگشائی شده بود من همینطوری و برای تست از یک تلفن همگانی با سفارت تماس گرفتم و اخطار دادم که قرار است امروز عده ای ... به سفارت حمله ی موشکی کنند . در آنطرف خط ولوله ای به پا شد و مرتب افراد مختلفی گوش را می گرفتند و با زبانهای فارسی و عربی و انگلیسی با من صحبت می کردند که من هم با یک زبان می گفتم سفارت را تخلیه کنید.
آیا زندگی ارزش آن را دارد که انسان به خاطرش بمیرد ؟! احتمالا جواب شما منفی است ٬ راستش آن زمان این سخت ترین سوالی بود که در ذهن من طرح شد . ولی مافیا آنقدر
ترین سوالی بود که در ذهن من طرح شد . ولی مافیا آنقدر فشارهایش را زیاد کرد که دیگر صبرم لبریز شد. طرد از خانواده و فامیل ٬ تهدیدهای پی در پی 110 خیابان گردی و همنشینی با ارازل واز همه بدتر نمایشهای عجیب خیابانی و حمله های هوشمندانه وناجوانمردانه و فکری مافیا ٬ همه و همه باعث شدند تا همزمان برای روزنامه ی ایران و محمد علی ابطحی ایمیل بفرستم و خیلی جدی اخطار بدهم که اگر وضعیت به این صورت ادامه یابد در مقابل ساختمان روزنامه کتاب زندگیمو می بندم !
یاد اولین تهدیدم افتادم ٬ زمانی بود که از دادگاه به جرم اخلال در نظم عمومی و این حرفها احضاریه گرفتم . راستش زمانی که در دانشکده شلوغ سیاسی ! می کردم هرگز فکر نمی کردم کار به اینجاها بکشه بعد از گرفتن احضاریه و البته تهدیدهائی که از اطراف می رسید ٬ از نبوغ ایرانیم کمک گرفتم و برای آنکه حکم دادگاه را سبک کنم خودمو به افسردگی زدم و اعلام کردم که دیگه انگیزه ای برای ادامه ی زندگی ندارم ودر جلسه ی دادگاه با یک تیغ چنین و چنان می کنم ! آخه می دانستم که دوستانم خبر چینی می کنند ... تقریبا با شرایط سختی که گرفتارش بودم مطمئن بودم که اونها حرف منو جدی خواهند گرفت ولی حساب مافیای اطلاعات لعنتی رو نکرده بودم اونها موذیانه حرکت می کردند. و به خوبی می دانستند که من اجبارا بلوف می زنم ... دادگاه من بیشتر شبیه به یک خیمه شب بازی بود قاضی همزمان به اتهامات من و یک کلاه بردار اقتصادی رسیدگی می کرد . خدا می داند چند بار خنده ام گرفت ٬ من در دلم خوشحال بودم و می گفتم با این پرونده سازیها معلوم است که به حقم نمی رسم ولی مهم نیست در عوض با این مدارک می روم اونور آب پیش دوستان !
سلام آقاي روح
بابا شما هم عجب خاطرات جالب دارين، مخصوصاْ اون خاطره اي كه مربوط به اولين تجربه مطبوعاتي شما بود. البته آقاي روح هنوز هم در كاراي تشكيلاتي قوي عمل مي كنيد و البته هنوز هم تو كاراي تشكيلاتي بعضي وقتا به صورت مجازي كارتون به زد و خورد ميكشه. مثله همين قضيه پلي تكنيك.
پس ظاهرا سوابق تخريبت زياده! (حالا كاريكاتور كي رو كشيده بودي؟ معلم رو؟)
سلام.استاد خوشحال مي شم اگر مطلب من رو كه درباره بازداشت بچه هاست بخوني
سلام ! بابا به خدا لينك دادن مستحب است و جواب لينك دادن واجب : دي . جواد خان يعني نمي خوايد يه لينكي هم به وبلاگ من بديد ؟؟
سلام.
به بحث من و خانوم عطیه وحید منش پیرامون موضوع شرکت یا تحریم انتخابات وارد شوید منتظر نظرتون هستم.
سلام.
به بحث من و خانوم عطیه وحید منش پیرامون موضوع شرکت یا تحریم انتخابات وارد شوید منتظر نظرتون هستم.
تو با اين گذشتت حق هم داري به بچه هاي امير كبير دري وري بگي! از هر چي بچه مذهبي روشنفكر شده پر ادعا مثل تو و قوچاني حالم به هم ميخوره!
درختي كه تلخ است ويرا سرشت
گرش بر نشاني به باغ بهشت
سرانجام گوهر به بار ناورد
همان ميوه تلخ بار آورد
اين موضوع اعدام صدام ديگه داره زيادي شورس در مياد.
يه ادم بي ارزشي مثل اون ديگه تموم شد.
محمد جواد جان با آنتراكت خيلي حال كردم.
دلمون واسه شرق نويسي تو تنگ شده
خوش باشي.
|