.
.

صميمانه تر
يادداشت‌هاي محمدجواد روح


 

۱۷ اسفند

دعا

من هم با او دعا می کنم.




TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/631



 نظرات

حرف زدن دراين شرايط مشكل است.
ماهم دعا مي كنيم.اگر لايق باشيم.
با آرزوي سلامتي براي اون كوچولو

نويسنده: محمد

 

جواد عزیز! نوشته‌ای که لینک داده‌ای بسیار تکان‌دهنده و نیز هشداردهنده بود. من نمی‌خواستم در باره خبرهای تازه این روزها چیزی بنویسم. واکنش من به آن نوشته همان است که به زیر آن افزودم. و بی لکنت زبان از آن دفاع می‌کنم:

با همین دیدگان اشک‌آلود،
از همین روزن گشوده به دود،
به پرستو، به گل، به سبزه درود!
به شکوفه، به صبحدم، به نسیم،
به بهاری که می‌رسد از راه،
چند روز دگر به ساز و سرود.

و اما آنگاه که به نگاه حساس و خردورز و جستجوگر شما می‌رسد خوب می‌دانم که باید دلیل بیاورم، باید بگویم چرا نمی‌نویسم و چرا بی‌لکنت زبان از واکنش خود به آن نوشته دفاع می‌کنم. دفاع من از آن واکنش در معنای زندگانی از دیدگاه من نهفته است، و اما تنها آن نیست. اگر از کنار هشداردهندگی بی‌تفاوت نگذرم شاید بتوان دلیل‌های دیگر را هم در دفاع از آن واکنش پیدا کرد.

جواد عزیز! نمی‌نویسم چون به نوشته‌های همچو منی نیاز نیست. لحظه‌ها در گرو تصمیم‌گیرندگان در باره بحران هسته‌ای است. حلقه‌ای بسته در میان حکومتیان ما که بدرستی هم نمی‌دانیم که هستند و چگونه تصمیم می‌گیرند. و آنها خود به هزار زبان فریاد زده‌اند که به نوشته‌های همچو منی نیاز ندارند. همچو من در اینجا یعنی کسی که در آن حلقه و دنبالچه‌های پیدا و نهان آن نیست. این یک. و همچو من در اینجا یعنی شهروند ایران. و این هزار، و این بسیار مهم است. و اما ویژگی شما و من را هم نیاز نیست که نادیده بگیریم. و آن ویژگی هر چه باشد، روزنامه‌نگار یا وبلاگ‌نگار یا یادداشت‌نگار، یعنی کسی که با نگارش خود، برپایه حرفه یا خواست شخصی خود، یک پای گفتگوهای روشنگرانه اجتماعی است. تصمیم‌گیرندگان خود را بی‌نیاز از این گفتگوها نیز دیده‌اند و نمی‌تواند بر شما و من پنهان مانده باشد. درست آن است که گفتگوهای گسترده اجتماعی پیدا و آشکار شهروندان، و بویژه روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نگاران و دیگر شهروندان نگارنده یا گوینده، همچون حلقه‌ای پیوسته در حلقه‌های آشکار ساختارهای تصمیم‌ساز و تصمیم‌گیر دیده شود، و آن نخواهد شد مگر اینکه بدون اما و اگر آزادی بیان بی‌لکنت زبان شهروند ایران تضمین شده باشد و شکوفایی گفتگوها در خدمت تصمیم‌سازی‌ها و تصمیم‌گیری‌های سیاسی و اجتماعی ارزیابی گردد. پس ما بهتر است بی‌بهانه بپذیریم که توان تاثیرگذاری به روندهای تصمیم‌گیری را نداریم.

و اما موضوع تصمیم‌گیری این روزها از هر سو که نگاه کنیم سیاسی است. شهروند ایران در این سیاست در کجا جای گرفته است؟ من در هر کجا که جای داشته باشم هرگز از گفتن این جمله‌ها خسته نخواهم شد که اگر پند درست پدران را که گفته‌اند «آنکه فهمیده‌تر است زودتر کوتاه می‌آید» به سپهر سیاسی نیز بیاوریم در پایان تنها کله‌پوک‌ها حکومت خواهند کرد. در این جمله نگاه من به کوتاه آمدن فهمیده‌ترها در دستگاه حکومتی ما در سالیان گذشته است و نه اینهایی که تازه به کار پرداخته‌اند. اینها خود را از شهروند رشید و دلیر و سخنگو و نگارنده بی‌نیاز می‌بینند.

جواد عزیزم وقتی نگاه می‌کنم به روان آن روزهای مادرانی که تو و هم روزگارانت را قنداق میکردند و روان امروزی مادری که بر قندان فرزندش دعای بی‌پناهی و ناچاری و ناگزیری می‌خواند دلم کباب می‌شود. اگر دنیای ایرانی بر مراد من بچرخد هزینه ده‌ها پایان‌نامه دکترای دانشگاهی را از پول مردم می‌پردازد تا تنها کارکرد نابرخردانه آن پند درست در زندگانی شخصی انسان‌ها را در سپهر سیاسی ماههای جنینی و نوزادی تو به کند و کاو بنشیند. در آن روزها هم فهمیده‌ترها هم به کارهای نهان از چشم مردم روی آوردند و هم کوتاه آمدند. از دکتر سنجابی روزهای پیش از انقلاب بگیر تا مهندس بازرگان ماه‌های پس از انقلاب و وزیران و دستیارانش. و اینها تنها نمونه‌ها هستند. پس از دوم خرداد هم با این پدیده رویارو شدیم. بگذار تاریخدان‌ها آزادانه بکاوند شاید ریشه‌های آن در جای دیگری باشد و نه تنها در زمان زنده یاد دکتر محمد مصدق.

آقا همین چند ماه پیش که گنجی با بازی با تن و جان خویش در سیاست به خراش روح و روان من پرداخته بود، رفقا که پهلوان پیشگی را چادری بر کوتاه آمدن‌های خود یافته بودند کم مانده بود باز هم دعوای صفویه علویه راه بیاندازند. آقا اینجا گستره شاه عباس است کجای کارید! سپهر سیاست است. جای خردورزی برای تامین سلامت و آسایش و آرامش زندگانی اجتماعی انسان‌هاست. و اگر هم به ناچار نیاز به فداکاری باشد، حضرت عباس می‌خواهد و نه پهلوان و نه حتی علویه در برابر صفویه. شهروند دلیر و رشید و نه معصوم باورهای نیاکانی مردم.

ز بی‌آبی به وقت مرگ هم عباس نام‌آور
خجل بود از سکینه یادگار حیدری بنگر

اینجا چه جای علوی صفوی کردن است! یادگار حیدری می‌خواهد اگر بسیار دوست دارید که با آن واژه‌ها سخن بگویید. علی معصوم باورهای نیاکانی مردم کجا، و شاه عباس قلندر شبگرد افسانه‌های نیمه‌شبان مردم کجا. اینجا هیچ‌کس حق ندارد و مجاز نیست دانسته و آگاهانه جان خود و دیگران را به خطر بیاندازد. حتی اختیار جان خود نیز با او نیست، تا چه رسد به جان دیگران. درست خوانده‌ای. آن بیت حضرت عباسی را من نوشته‌ام. تو جواد عزیزم می‌توانی آن را با خط خود بنویسی و به هنگام نیایش همسرت بر قندان فرزندنت بگذاری. این پیمان اعتمادآور و آرامش‌بخش یکی از سرچشمه‌های بردباری بی‌پایان و نمونه‌وار مادران این سرزمین بوده است. درست است وقتی مادر ایرانی هشدار می‌دهد، پاسخ من این است. و اگر هم روزی ناچار شوم با آزادی زبان بی‌لکنت برای آمریکاییان چیزی بنویسم با روان شاه عباس شبگرد قلندر برایشان خواهم نوشت همان بهتر که پای مونیکا خانم به کاخ سفید باز گذاشته شود تا بمب‌ بر سر همسایگان من در عراق ریخته شود، اگر گزینش دیگری ندارید. دست از این بازی‌ها بردارید و انقلاب ایران را به رسمیت بشناسید. تا وقتی که آمریکاییان انقلاب مردم ایران را به رسمیت نشناخته‌اند نوشتن برای آمریکاییان نیز کار من نیست. نگارنده بسیار است و به من نیاز نیست.

و اما در گفتگو با روان کنجکاو خردورز شما من بهتر است بگویم جنگی در کار نیست. یا هنوز و در زمان پیش‌بینی‌پذیر آینده جنگی در کار نیست. اینکه پرونده هسته‌ای ایران به شورای امنیت رفت نشان‌ دهنده ناتوانی تاریخی خرد ایرانی در سیاست خارجی است. سیاست خارجی کشورها در مقایسه با دیگر سیاست‌های آنها از پویایی چندانی برخوردار نیست و دگرگونی‌های آن بسیار اندک و آرام و زمانبر است، حتی اگر اراده سیاسی ملی برای دگرگونی آن وجود داشته و اعلام هم شده باشد. من ناچارم این را بنویسم تا گفتگوی ما فهمیدنی گردد. تازه اگر ملتی چنان اراده کرده باشد و حکومت هم پاسخگوی خواست ملت باشد در سیاست خارجی پای ملت‌های دیگر و حکومت‌های آنها هم به میان می‌آید. آرزو در سیاست خارجی راه ندارد تا چه رسد به رویا. در زمان حکومت زنده یاد دکتر محمد مصدق هم پرونده ایران به اینجا کشیده می‌شود. رضا شاه هم توانایی چانه‌زنی در سیاست خارجی را از دست می‌دهد. زنده یاد مهندس بازرگان هم در سیاست خارجی ناتوان از پیگیری کار خود می‌شود و گفتگو با آمریکاییان بر رنج‌های او در حکومتگری نقطه پایان می‌گذارد. آقای عسگراولادی می‌گوید آقای یزدی نهضت آزادی نتوانسته است از 28 مرداد سال 32 گذر کرده و به این سو بیاید. خود آقای عسگراولادی با مبدا تاریخ ده چهلی پس از سیر و سلوک چهار دهه‌ای به همان دامی می‌افتد که دکتر مصدق افتاد. پرونده چانه‌زنی‌های سیاست خارجی او نیز بر روی میز شورای امنیت رفته است. در همه سال‌های ریاست جمهوری خاتمی هم من نشانه‌ای از چرخش روان ملی در سیاست خارجی پیدا نکردم، آنگونه که در کار حکومت هم تاثیرگذار باشد. من با آگاهی کوشش‌های کارگزاران دوره پیش چانه‌زنی‌های هسته‌ای را ستودم. آنها شرافتمندانه تلاش می‌کردند بلا را از مردم و کشور دور کنند. حکومت ایران نمی‌خواست پرونده‌ هسته‌ایش به شورای امنیت برود. اما رفت. نمی‌توان گفت دکتر مصدق می‌خواسته پرونده نفت به شورای امنیت برود. اما زمان آن زنده یاد هنوز چندی از بنیانگذاری سازمان ملل متحد و نهادهای آن نگذشته بود و بسیاری چیزها برای جهان نو بود و این امکان چانه‌زنی خوبی برای آن زنده یاد و یارانش فراهم می‌آورد. امروزه چنان نیست. اما سرانجام همه آن چانه‌زنی‌های ماهرانه نیز چیزی نبود جز شکست برآمده از همان ناتوانی تاریخی در سمتگیری‌های جهانی در سیاست خارجی. موضوع ما شناخت این ناتوانی تاریخی در روانی ملی ایرانی است.

من اما یک چیز را به حکومتیان می‌گویم تا بتوانم نفس به آرامی بکشم. من خوب می‌دانم که گند زده‌اند، اما هیچ‌کس نمی‌تواند آنها را محکوم به در جا زدن بکند. در سیاست نیاز نیست مزغ همواره و همیشه یک پا داشته باشد، اگر چنین باشد خردمندتر و هوشیارتر شدن بی‌معنی می‌شود. اما این واژه‌ها بی‌معنی نیستند و این درست است. هیچ کس نمی‌تواند مانع خردمندتر شدن و هوشیارتر شدن و واقع‌بین‌تر شدن آنها بشود. همچنان که هیچ نیرویی در جهان توان آن را نداشت که مانع واکنش من به نیایش شما، خانم و تو، بشود. من سوز دل خود را بر زبان آوردم. ساعتی پیش با آرامش نشسته بودم و خبری از آن نبود. هیچ نیرویی نمی‌توانست مانع من شود و هیچ نیرویی در جهان نمی‌تواند مانع هوشمندتر شدن آنها گردد. این یک اصل پایدار در زندگانی انسان آگاه به مسوولیت خویش است. مسوولیت من یک پای گفتگوی با حوصله برای هر شهروند خواهان گفتگوی آزاد و اشکار بودن است. من اما نمی‌خواستم چیزی بنویسم. اگر بخواهیم گفتگو بکنیم باید از شهروند ایران و حقوق و وطیفه‌های او آغاز کنیم. اگر چنین نکنیم فهم ناشدنی می‌مانیم. نوآمدگان حکومتی که خواهی نخواهی زبان ما را نمی‌فهمند و در جهان دیگری سیر می‌کنند. امروزه اما ساعت بر ثانیه‌های حقیقت می‌کوبد. حقیقت زندگانی ما در این ساعت‌های دشوار چیست؟ حقیقت ناتوانی روان تاریخی ایرانی از نگاه من بر زبان آمده است. یاقتن کیسه بکس و کوفتن بر سر او را به آنهایی واگذاریم که به آن نیاز دارند. پرونده هسته‌ای بر روی میز شورای امنیت نشانه ناتوانی تاریخی ماست. من، تو، او. ما، شما، ایشان. و با اجازه باید گفت که ناتوانی تاریخی رفتگان ما نیز بوده است. آقای عبدی بر نکته درستی انگشت گذاشته بود. ما نمی‌توانیم سازش بکنیم. من بر آن می‌افزایم ما نیاموخته‌ایم سازش بکنیم. و سیاست خارجی موفق هیچ نیست جز سازش حکومت ما با حکومت‌های کشورهای دیگر. من باید یک چای بخورم. بعد می‌نویسم. اگر نیاز به گفتگو هست، گفتگو بکنیم. چرا نه. و اگر هم نیست چه بهتر. چرا که در این ساعت‌ها و روزها ایران و ایرانی به هیچ چیز نیاز ندارد جز حقیقت آشکار و عریان شده از نگاه یک‌یک آنها.

نويسنده: هوشنگ

 

هميشه اين كوچولوهاي ماهستند كه قرباني
ميشن.
جنگ واژه بديست.
خيلي خيلي بد و بد و بدتر.
كودكاني كه بايد تاوان بي خردي ديگران را...
چيزي نگوييم بهتراست.

نويسنده: محمد

 

رفتن پرونده هسته‌ای به شورای امنیت نشانه ناتوانی تاریخی ما در سیاست خارجی است. این ناتوانی در بحران‌ها همواره خود را نشان داده است. آن ناتوانی چیست؟ و چرا چنین می‌شود؟ ما میثاق ملی شناخته‌ای در سیاست خارجی نداریم. سیاستمداران ما به هنگام پرداختن به سیاست خارجی به سیاست خود می‌پردازند. و نه سیاست دولت ایران در ساختار دولت-ملتی ایران. اما ماهیت سیاست خارجی بگونه‌ای است که دولت‌ها به نمایندگی ملت‌ها به آن می‌پردازند و نه حکومت‌های سه پنج روزه گذرا، تا چه رسد به سیاستمداران یا گروه‌های سیاسی. این دولت در زبان فرهیخته شما همان استیت انگلیسی در برابر نی‌شن انگلیسی است و نه گاورنمنت.

دولت در ساختار دولت-ملت‌ها چیزی بسیار فراتر از حکومت‌های سه پنج روزه است. دولت ساختاری تاریخی است در پیدایش تاریخی کشورها که حتی انقلاب‌ها هم در دگرگون کردن ناگهانی آنها ناتوان بوده‌اند. سوسیالیست‌ها ناتوانی از دگرگونی آن را شناخته و مردمان انقلابی را به درهم شکستن ماشین دولتی فرا می‌خوانده‌اند. و یکی از رویاهای مارکسیست‌ها برای دوران پر داد و با آسایش و آرامش فردا هم برچیدن دولت بوده است. فردای مارکسیست‌ها هنوز فرا نرسیده است و هر جا که انقلابی‌ها ماشین دولتی را در هم شکسته‌اند چیزی هولناکتر و گسترده‌تر از آن را به جایش نشانده‌اند. این همان دولت است. و این دولت شهروندان کشورها را در سیاست خارجی نمایندگی می‌کند. وظیفه سیاست خارجی تعیین سیاست خارجی برای آن دولت است. سیاستمداران سنتی ما با تکیه بر سنت‌های خود آن را می‌شناسند اما به شیوه خود و نه به شیوه آنهایی که، خوب یا بد، بند نافشان از سنت گسسته است. شما اگر دوستی یونانی داشته باشی بی‌شک موضوع اسکندر پیش کشیده خواهد شد. و اسکندر آنها و اسکندر در تاریخ و افسانه‌های ما هیچ خوانایی با هم ندارد. اما چون شما ایرانی هستی موضوع اسکندر پیش کشیده می‌شود نه اینکه چون سوسیالیست یا محافظه‌کار یا اصلاح‌طلب یا چه و چه‌ها هستی. دیپلمات کارگزار آن دولت است و نه سیاستمدار. و با این کوله‌بار تاریخی روانه خدمت به دولت ایران در کشورهای دیگر می‌شود. در میان کارگزاران دولت‌ها دیپلمات‌ها از قماش دیگری هستند و باید هم باشند. آنها دولت را نمایندگی می‌کنند و نه حکومت را. با هر تغییر حکومت‌های سه پنج روزه دیپلمات‌ها در سرتاسر جهان تغییر نمی‌کنند. اما همان دیپلمات را می‌توان با یک دستور به بازنشستگی زودرس فرستاد اگر نتواند دولت را بخوبی نمایندگی کند. با هیچ سیاستمدار نماینده مردم و برگزیده آنها نمی‌توان چنین کرد.

دیپلمات امروزه ایران باید بداند که به نام مردم ایران، در حکومت برآمده از انقلاب مردم ایران، به خواست انقلابیان ایران یک بار همه برنامه‌های هسته‌ای حکومت ایران لغو شده است. و در آن نه نام هست و نه ننگ، سود یا زیان شاید. و این یعنی تکنولوژی هسته‌ای برای مردم ایران است، نه مردم ایران برای تکنولوژی هسته‌ای.

شهروند ایران را در سیاست خارجی دولت ایران نمایندگی می‌کند. چون سیاست خارجی گستره مناسبات میان دولت‌هاست. در همه دیگر گستره‌های سیاست، از سیاست اقتصادی تا رفاهی و فرهنگی و چه و چه‌های درگیر سیاست در کشور، شهروند را یا خود او نمایندگی می‌کند یا حزب و دسته و گروه سیاسی دلخواه او. سیاست خارجی دولت ایران چه بهتر است باشد، موضوع گفتگوست و نه سیاست این یا حزب و دسته و گروه. نخست بایستی تکلیف دولت ایران در جغرافیای سیاسی جهان روشن شود، و در چارچوب آن دسته‌های سیاسی به جولان بپردازند. تکلیف دولت ما در جغرافیای سیاسی جهان رونش نیست. و این به انقلاب و دیروز و امروز برنمی‌گردد. رضاشاه دولت ایران را زیر پرچم بی‌طرفی به سوی هم‌پیمانی با هیتلر می‌راند. آنچه بر او رفت اگر به گوش هر شاه پیش از او برسد استخوان‌هایش را در گور به لرزه در‌می‌آورد. پس از آن دیگر جایگاه دولت ما در جغرافیای جهان روشن نشد تا به امروز. به جز آن بایستی گفت که ابزار سیاست خارجی گفتگو، پیمان‌ها و قرادادهای دوجانبه و چندجانبه و مانند اینهاست. و ناتوانی ما هم درست در همین چیزهاست. بر آن بیافزا نگاه تاریخی ما را که بیگانه‌ترس و بیگانه ستیز است. روان ملی ما آکنده از این هراس و ستیز است. دولت بلاتکلیف ما در جغرافیای سیاسی جهان این ترس و هراس را آشکارا از خود نشان می‌دهد. هم‌پیمان تاریخی ندارد. سوداگری ارزان در سیاست خارجی هم قوز بالای قوز شده است.

شهروند ایران و دولت ایران. اگر امروز نتوانیم به روشنی آن را برای خود معنی کنیم شهروند ایران به بلایی بزرگتر از بلای دولت ایران دچار خواهد شد. ما مسوولیت انکار ناشدنی در برابر کودکانی داریم که فردا زبان به پرسش خواهند گشاد. ما، شهروندان ایران، نمی‌توانیم خود را در سایه دولت پنهان کنیم. و نمی‌توانیم خودخوانده خود را دولت بنامیم. یا خودخوانده آن را نمایندگی کنیم.

من همواره پایه گفتگو را بر کرامت انسان و حقوق بنیادی برآمده از آن می‌گذاشته‌ام. آن درست بوده است و همواره می‌توان بر آن پایه دولت‌ها و حکومت‌ها را به چالش کشید. اگر امروز نتوانیم حقوق شهروندی را از حقوق بنیادی انسان‌ها تفکیک و معرفی کنیم دچار فاجعه می‌شویم. از لحظه‌ای که پرونده هسته‌ای به شورای امنیت رفت حقوق شهروندی شهروند ایران برجستگی پیدا می‌کند. این به معنی فراموشی کرامت و حقوق بنیادی انسان‌ها نیست. حقوق شهروندی شهروند ایران همان حقوق بنیادی انسان‌ها نیست. در اینجا می‌گوییم ما فارغ از بود و نبود همه عالم انسان هستیم. با ما مانند انسان‌ها رفتار کنید. حد فاصل‌های انسان و حیوان را دریابید. زندگی و رفتار شایسته انسان را می‌خواهیم. ما نمی‌دانیم گاوان و خرانی که شما شلاق می‌زنید در چه حالی هستند اما می‌دانیم که حافظه ندارند. می‌دانیم که روان ندارند. می‌دانیم که احساس همنوعی در آنها پرورش نیافته است. انسان اما موجود دیگری است. درد بر ژرفای جانش می‌نشیند. در حافظه‌اش می‌ماند. درد را با گفتار و رفتار از جانی به جان دیگر می‌گذراند. شما، دارندگان قدرت دولتی، نباید انسان‌ها را شلاق بزنید. و بسیاری از این گفته‌ها که در حقوق بینادی انسان و آزادی‌های برآمده از آن بیان می‌شود جنبه دفاعی دارد. دفاع در برابر قدرتی که در دست دولت است. در نگاه از زاویه حقوق بنیادی به انسان هرگز از او نمی‌توان پرسید از کجا آمده‌ای، آمدنت بهر چه بود. او انسان است فارغ از بود و نبود همه عالم و فارغ از جنگ هفتاد و ملت.

در آنجا در حقوق شهروندی اما ثانیه حقیقتی دیگر نواخته می‌شود. حقیقت وجود شهروند ایران. همسایه دیوار به دیوار ما اگرچه انسان است و از کرامت و حقوق بنیادی برابر با ما برخوردار، اما اگر شهروند ایران نباشد، پدیده دیگری می‌شود و نه انسان دیگر. حقوق شهروندی با شهروند معنی می‌شود و نه با انسان. حقوق شهروندی آن بخش از حقوقی است که شهروند یک کشور در برابر دولت خود دارد. حق انتخاب شدن و انتخاب کردن در کشور ما حقی شهروندی است و ویژه شهروندان ایران است. شهروندان دیگر کشورها، آنهایی که تابعیت دولت دیگری را دارند، حتی اگر همسایه دیوار به دیوار ما هم باشند از این حقوق برخوردار نیستند. حق دفاع از میهن و مردم خویش را وظیفه هم گفته‌اند. حقوق شهروندی حقوق دفاعی نیستند و همزاد و همراه با وظیفه‌اند. حق آزادی بیان از حقوق دفاعی انسان‌ها در برابر قدرت دولت‌هاست، در همه جای جهان. این حق انکار ناپذیر وظیفه‌ای برای بیان نمی‌زاید. برای روزنامه‌نگار از لحظه‌ای که به نوشتن آغاز می‌کند این حق، وظیفه نیز می‌شود. وظیفه بیان حقیقت با وفاداری به واقعیت شناخته شده از آن. و این برآمده از حرفه روزنامه‌نگاری است و نه از شهروندی او. شهروند اما حق انکارناپذیر آزادی بیان دارد اما وظیفه بیان هرگز. اما حقیقت امروز ما چیز دیگری است. حق یا وظیفه دفاع از میهن یک حق یا وظیفه شهروندی است و شهروندان کشورهای دیگر از چنین حق یا وظیفه‌ای برخوردار نیستند. ما اگر نتوانیم فرق میان حقوق شهروندی و حقوق بنیادی را همین امروز روشن کنیم دچار فاجعه می‌شویم. درود و بدرود همه شهروندان خوشبخت همه کشورهای سرتاسر جهان. من دوست خوبی برای شما هستم، تردید نکنید. اما ساعت جهان برای ما بر ثانیه‌های حقیقتی دیگر می‌نوازد، و همان هم ما را دگرباره به دیوانگی می‌کشاند. شاید بار دیگر فهمیدن ما دشوار شود. درود و بدرود ای خردمندان سرتاسر جهان. نوشتان باد همه خوشبختی‌هایتان. وظیفه دلداری فرا می‌خواند:

در کوی تو دل گم نکند خانه خود را
دیوانه شناسد ره ویرانه خود را

نويسنده: هوشنگ