.
.

صميمانه تر
يادداشت‌هاي محمدجواد روح

     

 

۳۱ مرداد

  اصولگرایی اصیل، اصولگرایی مجعول


  [متن سانسورشده و ناقص مطلب در روزنامه اعتماد 31 مردادماه] 

در یکی دوهفته اخیر، بحث های مربوط به دو عضو کابینه احمدی نژاد در فضای سیاسی کشور پیچیده و بازتاب ها و واکنش های زیادی را در پی آورده است؛ ماجرای مدرک تحصیلی وزیر کشور و سخنان معاون احمدی نژاد درباره دوستی با مردم اسرائیل.

[ادامه مطلب]

 

 

 

۱۳ مرداد

  حکم جلب دکتر یزدی؛ حکم قلب انقلاب


در اخبار امروز آمده بود که حکم جلب دکتر ابراهیم یزدی، دبیرکل نهضت آزادی ایران به شکل شفاهی به ایشان ابلاغ شده است. درباره جزئیات و ابعاد حقوقی ماجرا، وکیل ایشان صحبت کرده اند و طبعا در صلاحیت امثال من نیست. اما در مورد کلیت قضیه و ابعاد سیاسی ماجرا، باید بگویم که شخصا حکم جلب دکتر ابراهیم  یزدی را نشانه ای آشکار از حکمی بزرگتر می دانم که همانا قلب انقلاب است. در میان رجال سیاسی غیرروحانی مؤثر در انقلاب اسلامی، کسی را یارای برابری با دکتر ابراهیم یزدی نمی شناسم.

اگر در درون کشور چهره ای چون دکتر شریعتی ابوذروار علیه زر و زور و تزویر می خروشید و جامعه منفعل در برابر ساختار اصلاح ناپذیر وقت قدرت را به بازگشت به خویشتن و حرکت انقلابی فرامی خواند، در خارج از ایران و در زمانی که نه تنها شاه که جهانیان صدای انقلاب ایران را شنیده بودند، این دکتر ابراهیم یزدی بود که در کنار رهبر انقلاب می کوشید صدایی دمکراتیک و مسالمت جو از این انقلاب را به گوش جهانیان برساند. بیراه نیست که سخنگویان سلطنت طلب VOAنشین، هنوزاهنوز از او متنفرند و مدعی که او، آن سخنان فوکوپسند را در دهان رهبر انقلاب می گذاشت. گویی نواندیشان دینی در قامت شریعتی و یزدی، مجری راهبرد پیشاهنگ انقلاب اسلامی بودند: خشم بر استبداد و تعامل با جهان.

چنین بود که انقلاب هرچه پیش می رفت، همزمان که خشم و هراس استبداد داخلی را برمی انگیخت، با اعجاب توأم با اقبال افکارعمومی و تفسیرگران مستقل جهانی مواجه می شد؛ تا آنجا که حاکمان جهانی هم در گوادولوپ ناچار به پذیرفتن  مشروعیت تحول در ساخت سیاسی ایران و رفتن دیو و برآمدن فرشته شدند.

انتخاب هوشمندانه دکتر یزدی برای وزارت امور خارجه در دولت موقت مهندس بازرگان نیز - که طبعا با تأیید و نظر مثبت رهبر انقلاب نیز همراه بود- نشانه ای دیگر از توان توأم با اعتماد مجموعه نیروهای اصلی جمهوری اسلامی به ایشان، برای قرار گرفتن در جایگاه تابلوی دیپلماتیک نظام برآمده از انقلاب بود.

نکته مهم درباره دکتر یزدی این است که برخلاف مهندس بازرگان، در انتخاب راهبرد و راهکارهای سیاسی علاوه بر مشی و دیدگاه فکری و ضوابط اخلاقی خاص خود، به شرایط جامعه ملتهب و پرجوش و خروش برآمده از انقلاب نیز توجه داشت. به عبارت بهتر، دکتر یزدی درک می کرد که دیپلماسی جمهوری اسلامی در آن شرایط، ضمن آنکه باید بکوشد روابط و تعاملی مثبت با جهان برقرار کند، اما باید متناسب با یک حکومت انقلابی و دارای خط قرمزهای ایدئولوژیک نیز باشد.

اقداماتی چون دعوت از عرفات به تهران، آمد و شد با کشورهایی چون الجزایر و از همه مهمتر نوشتن نامه به امام و کسب تکلیف برای قطع رابطه با مصر (در واکنش به کمپ دیوید)، نشانه هایی آشکار از این دقت نظر در آن شرایط دشوار است.

بیراه نیست که بعضا گفته می شود اگر به  جای مهندس بازرگان، دکتر یزدی در رأس دولت موقت قرار می گرفت شاید با آن حجم از واکنش ها از سوی نیروهای رادیکال و انقلابی مواجه نمی شد و انقلاب به راهی دیگر می رفت.

چنین سابقه و نقشی از دکتر ابراهیم یزدی در جریان انقلاب اسلامی است که او را به فعال سیاسی طراز انقلاب تبدیل می کند و حکم جلبش را به مثابه حکم قلب انقلاب تصویر می کند. همین هدف مشترک «قلب انقلاب» است که کیهان نشینان تهران و سخنگویان VOA در واشنگتن را در نقطه حمله و تهاجم به دکتر یزدی و چهره های انقلابی همچنان وفادار مانده به آرمان های انقلاب به اشتراک و همراهی می رساند.

آری؛ حکم جلب دکتر یزدی، حکم قلب انقلاب است. همچنان که ردصلاحیت مهندس بازرگان در انتخابات ریاست جمهوری سال 64 عملا به مثابه سلب صلاحیت از انتخابات و روال سیاسی برآمده از انقلاب بود؛ آنچه در اقدامات خشونت بار و غیرقانونی سال های بعد بروز و ظهور یافت.

توضیحات وکیل دکتر یزدی را هم می توانید در ادامه مطلب بخوانید.

[ادامه مطلب]

 

 

 

۱۲ مرداد

  «خاتمی به بهانه آرمین» یا «آرمین به بهانه خاتمی»


با محسن آرمین  در این سالها زیاد برخورد داشتم. همیشه او را چهره ای یافته ام که گرچه محکم و رسا سخن می گوید و دارای استدلال و آگاهی لازم در طرح تحلیل ها و مواضع سیاسی است، اما فارغ از انضباط تشکیلاتی و گروهی عمل نمی کند. چنین رویه و روحیه ای البته در میان ایرانیان کمیاب و کیمیاست؛ اما ارزش آرمین و کسانی چون او زمانی بیشتر به چشم می آید که بدانیم دانش، آگاهی و توان تحلیلی او فراتر از میانگین تشکیلاتی است که در آن فعالیت می کند. آرمین حتی از منظر فن بیان هم، از تواناترین افراد در میان اصلاح طلبان و حتی کل نیروهای سیاسی است. علاوه بر اینها، آرمین از چهره های دست به قلم و واجد سابقه روزنامه نگاری است. مجموعه این ویژگی ها، به فردی چون آرمین، پتانسیل بالایی می بخشد برای آنکه به خود حق دهد که فراتر از تصمیمات جمعی و تشکیلاتی عمل کند؛ آنچه در میان اصلاح طلبان دیده می شود و چهره هایی چون اکبر گنجی  به همین دلیل، حتی به راهی متفاوت (اگر نگویم «بیراهه») افتادند.

در همه این سال ها که آرمین را دیده ام و سخنانش را شنیده ام، هیچگاه همچون دیدار اول در یادم نمانده است. درست یک روز بعد از ترور  سعید حجاریان بود. فضای سیاسی بشدت احساسی و دوستان نزدیک حجاریان ملتهب بودند. آن روز در یکی از دانشگاه ها (درست یادم نیست کدام بود)، از آرمین و  عباس عبدی  برای سخنرانی درباره ترور دعوت شده بود. ابتدا قرار شد عبدی سخن بگوید. آن صحنه از یاد نرفتنی است؛ عبدی همین که بالای سن رفت، بغضش ترکید و گریه کرد. تنها جمله ای که گفت، این بود که «نمی توانم حرف بزنم». بعد هم با کمک چند دانشجو از سن پایین آمد. انگار نه انگار، این همان عبدی است که تا چند روز قبل و در جریان انتخابات مجلس ششم، جزو قوی ترین و باصلابت ترین سخنرانان علیه مخالفان اصلاحات بود. عبدی که پایین آمد، نوبت به آرمین رسید. آرمین اما برخلاف عبدی، براحتی پشت تریبون رفت، صدایش را صاف کرد و گفت: «البته من به آقای عبدی حق می دهم. سعید از دوستان همه ما بود و همه ما نگرانش هستیم، دعا می کنیم خدا او را به ما برگرداند. اما این مسأله نباید باعث شود ما از تحلیل شرایط و فعالیت عادیمان باز بمانیم». بعد هم با همان لحن آرام اما محکم همیشگی شروع به صحبت کرد و بصراحت تفکر و جریان مصباح یزدی  را بعنوان پشت پرده و حامی ترور معرفی کرد.

اما چه شد یاد آرمین افتادم؟ مصاحبه روزنامه کارگزاران با آرمین درباره منتقدان نامزدی خاتمی را که خواندم، ناخواسته یاد آرمین و تصویر فراموش ناشدنی آن روز افتادم؛ گویی حس می کنم برای عبور از این روزگار سخت به چنان طمأنینه و آرامشی از جنس آرمین نیاز داریم. نه پست مدرن های بازگشته به راست مدعی واقعی اصلاحاتند و نه آنها که مسایل شخصی (هرجند بحقشان) با خاتمی، رهزن تحلیلشان شده است.

 

 

 

۱۲ مرداد

  358 درجه تا آزادی/ و من رفع فیلتر شدم


نمی دونم عیدی روز مبعث نصیبم شده یا این isp که خدمات ما رو می ده، لیستش اشتباهی شده. هر چی هست، داشتم وبگردی می کردم که از لیست لینک های یکی از دوستان، بعد از مدتها سراغ وبلاگ خودم اومدم و بعد از مدتها، اون عبارت  کثیف رو که با لحنی مؤدبانه تو را از دیدن و خواندن و شنیدن باز می دارد، ندیدم. فکر کنم 2 درجه ای به آزادی 360 درجه ای موعود احمدی نژاد نزدیک شده باشم. دوستان و کاربران این وبلاگ هم اگر خبر دهند که آیا در سایر isp ها هم این آزادی بی حدوحصر اعمال شده یا نه، ممنون می شم.

 

 

 

۲۴ آبان

  سركار خانم رجبی! چرا ساكتی؟


 به ياد مرحوم گل‌آقا

حتما خوانندگان عزیز «گل‌آقا» كه چند پیراهنی پاره كرده‌اند و مزه تعدیل و آب و هوای اوایل دهه‌70 كه گل‌آقای هفتگی درمی‌آمد را(!) به خاطر دارند یا آن بزرگترهایی كه چندتا پیراهن بیشتر از آن بزرگواران قبلی پاره كرده‌اند و «دوكلمه حرف حساب»های یومیه اطلاعات را از برابر دیده یا عینك گذرانیده‌اند و یا بعضی از این جوانان همین دوره و زمانه –كه الحمدالله پیراهن‌ها را پاره نكرده، پول ابتیاع یك دست نو و مد روزش را از ابوی طلب می‌كنند- و سنشان نه به گل‌آقای هفتگی می‌خورد و نه ایضا اطلاعات روزانه، خاطرشان هست كه آن مرحوم در كنار شاغلام و مش‌رجب و غضنفر كه در آبدارخانه مباركه حول ساحت ایشان می‌پلكیدند، خاطرخواهی از دور داشتند به نام «ممصادق» كه برایشان مكرر نامه می‌فرستاد. آنقدر كه زبانمان لال، تعدد نامه‌های ارسالی آن بنده خدا به مقام گل‌آقایی رسیده بود به حد و اندازه تعداد نامه‌های دریافتی جناب رییس دولت در سفرهای استانی!

البته ناگفته نگذاریم كه آن ممصادق بنده خدا گرچه عیالوار بود و به قول معروف از قشر «آسیب‌پذیر»، اما نامه‌نویسی ایشان به مقامات (و علی‌الخصوص مقام گل‌آقایی) از باب كسب فیض و افزایش معلومات بود و نه دریافت مواجب و اعانه و احیانا (به سبك آن بچه دبستانی) دوچرخه و یویو!

بگذریم. قلم گل‌آقایی است دیگر. ولش كنی همینطور راست می‌رود و می‌رود و می‌رود تا آخر بخورد به تریج لباس آقایان!

بله. می‌گفتیم كه در ابواب ماضی ممصادقی بود و گل‌آقایی و آن ممصادق به این گل‌آقا (البته حضرت گل‌آقا)، مكتوبات می‌فرستاد و درخواست التفات عالیه داشت. البته این فقط جناب ممصادق نبود كه چنین می‌كرد. عیال ایشان موسوم به «كمینه» (دور از چشم سركار عالیات فیمینیست)، هم چنین بود كه نه تنها سهمیه 30 درصدی كه سهمیه 50درصدی خودش را هم از مكتوبات ممصادق به مقام گل‌آقایی محقق كرده بود و حتی گاها (!) در حاشیه مكتوبات، چغلی ممصادق را هم پیش مقام گل‌آقایی می‌كرد.

خدا گل‌آقا و همه رفتگان شما را هم بیامرزد. ایشان كه رفت، ما (بعنوان یك خواننده یك لاقبای گل‌آقا) نه تنها سایه ایشان از سرمان كم شد كه سالهاست از شاغلام و مش‌رجب و غضنفر هم بی‌خبر مانده‌ایم؛ چه رسد به ممصادق و عیال مكرمه كه همان موقع هم فقط به لطف پست سفارشی آبدارخانه مباركه زیارتشان می‌كردیم.

این بود تا همین دیشب كه ممصادق و عیال مكرمه به خواب ما آمدند و مكتوبی دادند. لابد خیال می‌فرمایید كه نشراكاذيب به قصد اضرارغير می‌كنيم؟

نه عزیز من! یعنی ما از مادر آن راننده تاكسی معروف كمتریم كه بزرگان به خواب آنها متمسك شدند و انتخابات ریاست‌جمهوری را با آن تحلیل كردند؟ یا بزرگان دیگری كه هرشب خواب می‌بینند امپریالیسم درحال فرو ریختن است و فردایش از تریبون عمومی خبرش را به نقل از «منابع موثق» می‌دهند؟

یعنی ما یك عدد ممصادق به اضافه عیال مكرم ایشان (البته به چشم خواهری) نمی‌توانیم در خواب ببینیم؟ پس مردشور این زندگی را ببرد كه این بیداری‌اش باشد و آن خوابش!

حالا می‌خواهید باور كنید یانه، به خودتان مربوط است. ما كه آن دو را با «چشمان كاملا بسته» ( ساخته برادرمان استنلی كوبریك) در خواب دیدیم. آن هم به چه حالی. ممصادق ناراضی كه عیال محترم مكتوب دارد و دو پایش را در یك لنگه كفش كرده كه این مكتوب از آن مكتوبات نیست كه بعد از غروب گل‌آقایی هی می‌نویسد و می‌گذارد لای مجلدات گل‌آقایی و یاد آن مرحوم می‌كند و می‌گرید. می‌گفت كه این یكی را حتما باید منتشر كنی.

بنده خدا ممصادق كه سنش از یادگرفتن ایمیل و راه انداختن وبلاگ هم گذشته، راهی كه به ذهنش آمده بود، برهم زدن خواب شبانه ما بود و درخواست داشت كه برای حفظ بنیان خانواده این مكتوب را به شكلی منتشر كنیم. خطابش هم به سبك ایام ماضی به مقام گل‌آقایی است:


به نام خدا
محضر مقام گل‌آقایی
رحمه‌الله
سلام برادر!

فدایتان شوم كه از وقتی شما رفته‌اید قیافه این ممصادق از دوران حضور شما هم بی‌ریخت تر شده و دیگر حوصله تحملش را نداریم. خدا جان مرا بستاند تا هم از دست این مرد راحت شوم و هم به نزد شما برسم و مكتوبات را حضورا تقدیم كنم.

و اما بعد؛
دو روز قبل نشسته بودیم و اخبار تلویزیون را نگاه می‌كردیم. (چه كنیم؟ روزنامه بخوانیم؟ كدام روزنامه؟ حتی شما هم نیستید كه این اطلاعات بی‌خاصیت را به بهانه‌اش بخوانیم).

خلاصه داشتیم تلویزیون نگاه می‌كردیم كه با همین چشم‌های مجهز به عینك ته‌استكانی دیدیم وبا همین گوش‌های مؤید به سمعك باتری‌دار شنیدیم كه برادران بزرگوارمان شریعتمداری و انبارلویی از جراید كیهان و رسالت به مقام عالی «منتقد برتر» از سوی دولت محترم، مفتخر شده‌اند.باور بفرمایید. از وقتی این خبر را شنیده‌ام، مثل بید می‌لرزم و زمین و آسمان را نفرین می‌كنم.

آخر برادر رفته ما!
این هم شد داوری؟ حیف كه شما نیستید و نمی‌بینید چه حق و ناحقی كه راه افتاده! در روز روشن، در همین نمایشگاه مطبوعات كه امسال در پشت بام هم  غرفه زده بودند (لابد از باب تعدد و تكثر مطبوعات!)، حق‌خوری كردند. آن هم حق چه كسی! حق یك خواهر صاحب كتاب! حق بانوی آگاه از معجزات دوعالم! حق بانویی كه تنها زن كابینه است (البته این ممصادق ناجنس مدعی است كه «تنها مرد كابینه» است!). حق كسی كه اگر به تنهایی بهترین منتقد دولت نباشد، دست‌كم جزو سه‌تای اول هست (آن هم بدون سهمیه 30 درصدی!).

بله، برادر رفته من!
سركار علیه خانم رجبی
را عرض می‌كنم كه نه تنها بهترین منتقد دولت است كه یك‌تنه مقابل كل منتقدان غیرمنصف و نفوذی و برانداز ایستاده و حتی همین «برادر حسین» هم از تیرهای قلمی‌اش كه همراه با كارد مطبخ در آشپزخانه مباركه‌شان تیز می‌شود، مصونیت نداشته است.

برادر دور از دیده!
غرض این بود كه بگوییم تو رفتی و ما را در چه وضعی گذاشته‌ای. چه كنیم؟ ما كه نه اهل شكایت به مجامع جهانی هستیم و نه در دستگاه قضایی خودمان پارتی داریم تا (به قول رییس محترم دولت) به قاضی فشار بیاوریم. ناچاریم دست به دامن شما بشویم؛ گرچه مشترك دوست‌داشتنی‌مان دیگر در دسترس نمی‌باشد!

زیاده جسارتی نیست
این ممصادق ذلیل‌شده هم سلام می‌رساند و دعاگوست
كمینه (عیال ممصادق)

 

 

 

۱۴ آبان

  درباره استعفای اجباری همكارانم-2/خشت اول كج نبود؟


در مطلب قبلی‌ام درباره استعفای اجباری همكارانم در روزنامه «اعتماد»، از در احساس و بیان نارضایتی از وضع موجود درآمدم. اما بحث اصلی‌ام را كه به ریشه‌های این وضع برمی‌گردد، ناگفته گذاشتم.

شخصا فكر می‌كنم وضعیت كنونی مطبوعات ناشی از نوعی بلندپروازی بی‌تناسب با واقعیت‌های اقتصادی و نیز سیاسی-امنیتی حاكم بر فضای مطبوعاتی كشور است. این بلندپروازی كه من از آن نام می‌برم، البته نسبتی با آنچه كه عده‌ای به آن «تندروی» می‌گویند، ندارد.

در مقام توضیح باید بگویم كه منتقدان «تندروی» مطبوعات اصلاح‌طلب، عمدتا از فضای شكل‌گرفته در سال‌های 77 تا 79 (عصر طلایی مطبوعات دوم‌خرداد) نارضایتی دارند و معتقدند آن نوع تحرك مطبوعاتی-سیاسی نامتناسب با ظرفیت ساختار سیاسی بوده و منجر به واكنش تند نهادهای قضایی، امنیتی و حتی شبه‌نظامی علیه مطبوعات و مجموعه اصلاح‌طلبان شد. نویسنده این مطلب، البته از كسانی نیست كه با این انتقاد همسو باشد.

گرچه پاره‌ای اشتباهات تاكتیكی (مثلا در مورد آقای هاشمی) قابل بحث (و نه الزاما پذیرفتن اشتباه) است، اما كلیت راهبرد آن نسل رسانه‌ها قابل تائید است و اگر هم نقدی وارد باشد، به پذیرش احكام و اقدامات غیرقانونی و فراقانونی علیه مطبوعات و واردنشدن به فاز «نافرمانی مدنی» با استفاده از ابزارهای مختلف در اختیار اصلاح‌طلبان بوده‌است. وگرنه، مقاومت در برابر ستاد ضداصلاحات و اقداماتی چون قتل‌های زنجیره‌ای و كوی دانشگاه نه تندروی كه نقطه درخشان و افتخارآمیز كارنامه اصلاح‌طلبان و به‌ویژه مطبوعات آن عصر است.

آنچه كه من از آن به‌عنوان بلندپروازی یاد می‌كنم، مربوط به دوران پس از آن عصر و به تعبیر دقیق‌تر رویكردی است كه در انتشار روزنامه «شرق» و پس از آن، بر فضای مطبوعات اصلاح‌طلب حاكم شد.

[ادامه مطلب]

 

 

 

۱۳ آبان

  بازگشت آقای قابل به حزب


آقای قابل بعد از دو ماهی دوری ناخواسته از حزب، دیروز در جلسه دفتر سیاسی شرکت کرد. بعد از جلسه او را دیدم. مثل همیشه سرحال بود و با صدایی غرا که مخصوص روحانیون خطیب و تواناست جواب سلامم را داد. چون داشت با دکتر میردامادی صحبت می‌کرد، بیشتر مزاحمش نشدم.

فقط خوشحالم که این روحانی تشکیلاتی – که لباس روحانیت او را از ضرورت فعالیت جمعی، مسالمت‌آمیز و اصلاح‌طلبانه باز نداشته- نه تنها به جمع خانه و خانواده‌اش که به جمع خانه و خانواده دومش – یعنی دفتر جبهه‌مشارکت- بازگشت. این، هم خوشحال‌کننده است و هم مایه تقدیر.

در پایان این نوشته کوتاه، باید از جناب قابل هم عذرخواهی کنم. به خاطر آنکه در دوره بازداشت او، نه فرصتی برای دیدار خانواده‌اش برایم پیش آمد و نه –به دلیل توقف «صمیمانه‌تر»- مطلبی به یادش نوشتم.اگر خدای‌ناکرده دوباره مزاحم شدند، جبران می‌کنم!

 

 

 

۱۲ آبان

  از شاملو تا قیصر


این روزها دوستانی که اهل ادب و فرهنگ هستند و مثل ما چنین آلوده سیاست نیستند، عصبانیت خود را از حکومت بروز داده‌اند که چرا چنین مرحوم «قیصر امین‌پور» را مصادره کرده است؟ از جمع دوستان نزدیک،جناب سیدآبادی و خانم توحیدلو نیز به این مساله پرداخته‌اند.

البته این اتفاق امر عجیبی نیست. اینکه یک نظام سیاسی بکوشد از ظرفیت‌های موجود در حوزه فرهنگ، جامعه و اقتصاد و به‌ویژه چهره‌های سرآمد این عرصه‌ها برای تامین مشروعیت و یا تحرکات تبلیغاتی خود استفاده کند، اتفاقی خاص ایران و نظام جمهوری اسلامی نیست. گرچه نوع برخوردی که با قیصر امین‌پور صورت گرفت، به نوعی قلب ماهیت و نادیده گرفتن بخش مهمی از دیدگاه‌ها و سروده‌های او، به نفع بخشی دیگر از مواضع و اشعار او بوده است.

این، البته اتفاقی است که برای اغلب چهره‌های فرهنگی، سیاسی و دانشگاهی کشور که در زمان انقلاب و سال‌هاینخست استقرار نظام از مدافعان و ستایشگران آن بوده‌اند و پس از آن هم با وجود نارضایتی از عملکرد نظام برخاسته از انقلاب، یا حاشیه‌نشینی پیشه کرده‌اند و یا در بیان انتقادات خود از در مخاصمه برنیامده‌اند،  قابل پیش‌بینی است.

نمونه بارز این نوع برخورد، در روزهای ترور دکتر سعید حجاریان قابل مشاهده بود. آنجا که یار غار «سعید امامی» با دیدن پیکر بر بستر مرگ افتاده حجاریان، در روزنامه «کیهان» سرمقاله نوشت و او را «سعید عزیز!» خطاب کرد. مقاله‌ای که نوشتن آن به مثابه ترور شخصیتی حجاریان، کم از ترور فیزیکی او نبود.

نمونه دیگر، مرحوم «یدالله سحابی» بود که پس از درگذشت، پیامی از سوی مقام رهبری برایش صادر شد که در آن، «منتقد منصف» خوانده شده بود؛ بی توجه به آنکه همین منتقد منصف تا آخرین روزهای قبل از مرگ، از بازداشت دسته‌جمعی همفکرانش از فعالان ملی-مذهبی و اعضای نهضت آزادی گلایه داشت و برخورد با فرزند بزرگوارش مهندس عزت‌الله سحابی ، کمر پیرمرد را بشدت شکست.

درباره قیصر هم، همین اتفاق افتاده است. او که درگیر شک و تحول شده بود، طبعا با برخوردهای متفاوتی از سوی حاکمان و اپوزیسیون مواجه می‌شود و هر کسی از ظن خود، یار او می‌شود.

البته هستند کسانی در کسوت مثلا قیصر امین‌پور که حتی مرگ هم نمی‌تواند گناهشان را نزد حاکمان بشوید. شاملوی بزرگ یکی از آنهابود.

یادم هست، برای شاملو نه تنها هیچ حاکمی (حتی «سید محمد خاتمی» رییس‌جمهوراصلاح‌طلب و اهل فرهنگ وقت) پیامی صادر نکرد که مثلا در روزنامه «حیات نو» - که آن زمان در آن شاغل بودم – گزارشی یک صفحه‌ای که همکارانم در صفحه فرهنگ وهنر (که دبیر آن «مهرداد حجتی» عزیز بود) تهیه کرده بودند، با نظر مدیرمسؤول از صفحه حذف شد و تنها، خبر درگذشت آن شاعر توانا درج شد.

البته مدیرمسؤول «حیات نو» - جناب حجت‌الاسلام والمسلمین سیدهادی خامنه‌ای- در میان روحانیون از آن دست افراد تنگ‌نظر نیست  که مثلا برگزاری کنگره مولوی را هم برنتابند(+ و +). بالعکس، او چهره‌ای علاقه‌مند به حوزه فرهنگ و حتی گفت‌وگو و تعامل با دگراندیشان(در استاندارد روحانیون خط امامی) است، اما فضای شکل‌گرفته حول یک سوژه (همچون احمد شاملو)، او را در شکاف میان حکومت و دگراندیشان به سمت سانسور می‌برد.

از این‌رو، فکر می‌کنم گرچه حکومت در مورد قیصر امین‌پور به مصادره او دست زد، اما اگر میزان دوری او از گفتمان رسمی چنان بود که امکان این مصادره وجود نداشت، نه تنها چنین ستایش‌هایی از او نمی‌شد که شایدهمچون اعضای کانون نویسندگان در فهرست قتل‌های زنجیره‌ای قرار می‌گرفت و یا چون شاملو، مرگش هم، نظیر اشعارش به تیغ سانسور گرفتار می‌آمد.


تذکر:
بخش دوم یادداشت «درباره استعفای اجباری همکارانم» بزودی تقدیم می‌شود.

 

 

 

۱۰ آبان

  درباره استعفای اجباری همکارانم-1 / در لجن نفس می‌كشیم


در ستون «از گلستان وب ببر ورقی» تیتری زده‌ام با این عنوان:«به کجا می‌رویم؟» . از همان لینک که بروید، از ماجرای اخراج همکارانم در روزنامه «اعتماد» مطلع می‌شوید.

ماجرا در اینجا دیگر محدودیت سیاسی و اقدامات جناح حاکم نیست. مساله پیچیده‌تر از این حرفهاست. از یک«انحطاط» سخن می‌گوییم. انحطاطی که مدتهاست دامن‌گیر جامعه ایران شده و حالا همانطور که در سطح سیاسی در ادبیات احمدی‌نژاد و دولتش بروز می‌یابد، در حوزه جامعه مطبوعاتی هم، چنین رخ می‌نماید.

هوا دیگر نه تنها ناجوانمردانه سرد که مملو از کثافت است. لجن را تنفس می‌کنیم، در لجن‌زار گام برمی‌داریم وهر قدم که جلو می‌رویم، نه گامی به پیش که نشانه «فرو رفتن» است. البته هنوز هم باید گفت که ماندن به از خودکشی است. اما این را هم دردمندانه باید گفت که «چه فکر می‌کردیم و چه شد؟!».

ما که دل در گرو اصلاح داشتیم، ما که می‌خواستیم با ورود به عرصه مطبوعات نوری بر تاریکخانه‌ها بیافشانیم، ما که دوران طلایی مطبوعات دل و دین و عقل و هوش‌مان، همه را به باد داده بود، ما کهمی‌خواستیم نسل دوم مطبوعات اصلاح‌طلب باشیم و در سایه عبدی‌ها و گنجی‌ها و باقی‌ها و بهنودها ببالیم و سرافرازیم، حال نه تنها ما که الگوهایمان هم به انفعال و انزوا و سکوت دچار شده‌اند.

البته وضع الگوهایمان از ما بهتر است. آنها بالاخره به سطحی رسیده‌اند که تندباد حوادث سیاست و حتی انحطاط جامعه، آنها را گزندی نمی‌رساند. حداکثر سکوت پیشه می‌کنند و یا
مطلبی می‌نویسند که محل نقد یا واكنش و چالش چند چهره مطرح و افكار عمومی (هرچند محدود) قرار می‌گیرد.

اما ما چه؟ ما كه به نسل سوخته مطبوعات تعلق داریم. نسلی كه نه توانست همچون نسل اول روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب به موقعیت سیاسی یا فرهنگی تثبیت شده‌ای برسد و نه همچون كسانی كه این روزها تازه قلم به دست می‌گیرند و مطبوعاتی می‌شوند، تكلیف خود را با این فضای آلوده، محدود و بشدت متاثر از زدوبندهای سیاسی و اقتصادی می‌دانند.
 
شاید تصویری كه ارائه كردم از این بركه لجن گرفته مطبوعات، مصداق سیاه‌نمایی به نظر آید. اما هرچه فكر می‌كنم به ساحل نشستن و نظاره كردن، بهتر از آلوده‌تر شدن است. البته اگر بتوان راهی به ساحل یافت.

 

 

 

۹ آبان

  صانعی؛ حلقه وصل


این روزها بحث افترای روزنامه «کیهان» به آیت‌الله صانعی، مرجع نواندیش تقلید، باب گفت‌وگوها و اخبار زیادی را در عرصه سیاسی گشوده است. حملات جناح حاکم به آیت‌الله صانعی اما، فقط به این یکی دوروزه برنمی‌گردد. در واقع، دور جدید حملات به آیت‌الله صانعی زمانی آغاز شدکه اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی پس از برگزاری کنگره سالانه خود به قم رفتند و در آنجا با مراجعی که گرایش همسو با اصلاحات دارند، دیدار کردند. پس از این دیدار بود که سایت «رجانیوز»، وابسته به دولت، حملات تندی را متوجه آیت‌الله صانعی ساخت و حتی به بهانه انتقاد از آیت‌الله صانعی در مرجعیت و جایگاه علمی ایشان شک کرد.

آن حملات ناشیانه «رجانیوز» که به شکلی آشکار نارضایتی جناح حاکم از افزایش ارتباط اصلاح‌طلبان و حوزویان را نشان می‌داد، با مقاله برادر حسین ابعاد گسترده‌تری گرفت. با این تفاوت که برادر حسین ناشی نبود تا «اصل مطلب» و «نگرانی واقعی» جناح حاکم را مستمسک مقاله خویش قرار دهد. بلکه او جاده انحرافی را پیشه کرد و موضوع را به نقد بخشی از اظهارات آیت‌الله و طرح ادعای «تحریف مواضع امام خمینی» کشاند.

اما مساله مهم در این میان آن است که چرا جریان حاکم، در میان مراجع تقلید و علمای عظام همسو با جریان اصلاحات چنین بی‌محابا به سراغ آیت‌الله صانعی رفته است؟

البته پاسخ به این پرسش، ابعاد تاریخی، سیاسی و حتی امنیتی خاص خود را دارد و می‌توان آن را در سطوح متفاوت خرد و میانه و کلان به ارزیابی نشست. در اینجا اما، پاسخ من به این پرسش از منظر یک نکته است که البته در سطحی نسبتا کلان از تحلیل نیز می‌گنجد.

این نکته به جایگاهی برمی‌گردد که آیت‌الله صانعی در جهت ائتلاف و انسجام‌بخشی میان حلقه‌های فکری هوادار اصلاحات برعهده دارد. البته همانطور که در اینجا مراد از «اصلاحات» مفهومی موسع و فراسیاسی است، حلقه‌های متاثر از جایگاه آیت‌الله صانعی هم فراتر از احزاب و گروه‌ها و چهره‌های شناخته‌شده سیاسی اصلاح‌طلب هستند.

[ادامه مطلب]

 

 

 

 

درباره خودم:
تاريخ تولدم هم كم سياسي نيست؛ هشت بهمن پنجاه و هفت در شيراز. روزنامه نگارم و غير از اين هم كاري نمي دانم. عضو دو انجمن هستم؛ روزنامه نگاران و دفاع از حقوق زندانيان. اين وبلاگ هم يك پل ارتباطي است؛ براي دسترسي به مقالاتم، با خبر شدن از نقدها و نظرهاي شما و دريافت سوژه ها و احتمالاً اخبار شما در حوزه حقوق بشر براي پيگيري از طريق انجمن دفاع از حقوق زندانيان. در وبلاگ قبلي گفته بودم كه"اين وبلاگ دولت مستعجل است و البته ناقص. دعا كنيد تبديل به سايت شود و البته تكميل." شكر خدا كه بيشتر از آنچه مي شد كه مي خواستم. جمعي از دوستان با زحمت الپر عزيز گرد هم آمديم و حلقه سيمرغ شكل گرفت. اين بار مي گويم كه دعا كنيد تا در اين روزگار كه از منجنيق فلك تير فتنه مي بارد،اين حلقه بماند و ببالد.


 

تبليغات



تماس:

javad_rooh at Yahoo dot Com
rooh at sharghnewspaper.com


سري بزنيد:

تامزدم: مصطفی معین
هم حزبی هایم: مشارکت
حوزه‌ام:شمال تهران
عباس عبدی
محمد جواد کاشی
مهدی جامی (سیبستان)
مرتضی کریمی
الپر
مسعود بهنود
كريم ارغنده‌پور
سردبير:خودم
وحید پوراستاد
حنیف مزروعی
هادیتونز
پرستو دوکوهکی
نیک آهنگ
بهمن دارالشفایی
احمد شیرزاد
یدالله اسلامی
هنوز
امید سرخی
همایون خیری
عنکبوت
حسین نوری نیا
شادي صدر
حسین نورانی نژاد
آرش غفوری
اکبر منتجبی
امیرعباس نخعی
لطیف عبادی (تاریخ و جغرافیا)
ضیاءالدین محسنی
مسعود رهبری
علی اصغر شفیعیان
احمد رضا حائری
سعید حبیبی
مسعود برجیان
امید محدث(حذفیات)
آفتابگردان عاشق
رضا انصاری راد
مهدی کمانگیر
مهدی محسنی (جمهور)
کومه
آرش شعبانی
سینا مالکی (آوای رهایی)
احسان ابطحی
فرید مدرسی
بوی خاک
الناز انصاری (زنانه)
احسان تقدسی
غلامحسين خدري
مهدی مکارمی
فرنوش حبیب‌نژاد
مهجاد
مريم شباني
ندا دهقانی (چرک نویس)
مسیح علی‌نژاد
سمیه توحیدلو
علی مهتدی (کاریز)
دارکوبان
آشپز باشی
بهروز شجاعی (نقطه دید)
ایران امروز
خاطره وطن‌خواه
حسن سربخشيان
عماد باقي
هوشنگ دوداني
روی شیروانی داغ
چریک
محسن حسینیان (اندیشه نو)
الهه حبیبی
دلارام غنیمی فرد
امیر راعی فرد
حمیدرضا زندی (نقش خیال)
فیض الله پیری (قصر فرهاد)
آیدین فرنگی
چیز باشی
راه من
ای روزگار
دخترک
عابر پیاده
امید میلانی
وبلاگ پویا
نی‌ستی
ارتفاع درد
آبان
محمد مهدی اسلامی
پویا محسنی‌نیا
جهان و سیاست
سیاست خارجی
آدم و حوا
پاکنویس
حامد متقی
صفاییه
قم امروز



 

جستجو در سايت